X
ارميتا فرشته کوچولوی آسمونی
تاريخ : شنبه 5 تير 1395 | نویسنده : مامان نوشی
بازدید : 10 مرتبه

سلام نفسممممممم

دختر شیرین زبونم نمیدونم واقعا خیلی شیرین زبونی یا حکایت سوسکه و دست و پای بلوری بچه اشهخندونک ولی هر چی که هست برای من و بابا شیرین ترین بچه روی زمینی.

یه روز رو تراس داشتی بازی میکردی که صدای هلکوپتر اومد و یهو داد زدی فرنوشششششششش گفتم جونممممممم بعدش پرسیدی بابا توی این هٍلٍ کوبْلٍته؟؟؟؟؟ من که نفهمیده بودم چی میگی گفتم چی و دوباره تکرار کردی و من باز نفهمیدم و دوباره پرسیدم چی میگی اونوقت با عصبانیت بهم میگی بابا هلکوبلت نمیدونی چیه؟؟؟؟؟ همون که تو اسمون پرواز میکنه و صداش میاد . من اول این شکلی شدم هیپنوتیزم و بعد هم زدم زیر خنده و گفتم نه مامان بابا تو هلکوبلت نیست تو هواپیما هست.

حالا از جریان درختای توی خیابان پاتریس برات بگم ، بخاطر خط جدید مترو ته پاتریس رو چند وقتیه که بستن و خلاصه گرد و خاک محله خیلی زیاد شده ،یه روز که میبردمت مهد متوجه شدم از مسیر کارگاه مترو کلی سیمان خالی کردن پای درختا و بعدش هم اب ریختن روش و خلاصه پای کلی از درختا پر از سیمان شده ، همینجوری که برا خودم غر میزدم ازم پرسیدی چی شده و منم برات توضیح دادم و خلاصه وقتی اومدیم خونه زنگ زدم شهرداری و گزارش کردم که بیان سیمانا رو جمع کنن و بعد از چند روز خبری نشد و من دوباره تماس گرفتم و همین شده که شما هر روز صبح که میری مهد و بعد از ظهر که برمیگردی پای تک تک درختا رو چک میکنی و به هر کی هم که میرسی براش تعریف میکنی که چی شده و زنگ زدیم شهرداری و نیومدن و خلاصه کار بهاونجا رسیده که هر روز وقتی از دم سوپرمون رد میشیم میگی مهران شما هم زنگ بزن شهرداری بیان این سیمانا رو بردارن طفلکی درختا اذیت میشنخندونک

راستی اولین گردشی که از طرف مهد رفتی یا بقول خودتون اولین گل گشتی که رفتین نمایش مبارک و غول های شهر در فرهنگسرای ابن سینا در شهرک غرب که خیلی هم خوشت اومده بود.

یه روز هم با خاله ندا و خاله زهرا و خاله منصوره رفتیم پارک و مهرسا و رونیا و محمدرضا با هم بازی میکردن ولی برام جالب بود که شما رفتی سمت بچه ای که چسبیده بود به باباش و ازش جدا نمیشد که بازی کنه و باباش هم بهش میگفت اگه نمیخوای بازی کنی بریم خونه ، جالب ترش این بود که اینقدر پیش اون بچه موندی و دستشو گذفتی و باهاش حرف زدی تا اومد بازی و اونوقت کلی دوتایی بازی کردین تا زمانی که اونا رفتن . خدا رو شکر وابستگیت خیلی کم شده و همین باعث شده روابط عمومیت خیلی خوب بشه و یه جورایی حس کردم حال اون بچه رو درک کردی و رفتی سمتش شاید واقعا یاد وقتایی افتاده بودی که میچسبیدی به من و با اینکه دلت میخواست بری با دوستات بازی کنی ولی خجالت میکشیدی و نمیرفتی.

حالا برات از جوجه های مسافرت بگم ، مامان بزرگ و خاله فرناز چند روزی اومدن تهران و مامان بزرگ هم که برات مثل پارسال جوجه خریده بود جوجه های بنده خدا رو اورد تهران و شما هم چند روزی حسابی باهاشون بازی کردی و تراس رو که به گند کشیدین با گلدونای نازنین من بقول خودت برا جوجه ها سرسره درست کردی که ازشون سر بخورن و اینقدر اب و دونه تو حلق بیچاره ها ریختی که گفتم میمیرن ولی خدا رو شکر تا روز اخر حالشون خوب بود و دوباره برگشتن لاهیجان.خندونک

یه روز هم تولد آوا بود و اونجا هم خیلی بهت خوش گذشت و وقتی بچه ها رقص چاقو کردن مانا ازت پرسید میخوای تو هم برقصی؟ شما هم گفتی اره و در کمال تعجب دیدم رفتی وسط و یه رقص چاقوی حرفه ای کردی . اخه فدات شم با اون رقصت مامانی.

روز ۱۵ خرداد هم قد و وزنت رو گرفتم که قد ۱ متر و وزن ۱۳/۲۰۰ بود.


بازم مثل همیشه فقط و فقط میگم عشقمی جوجه.




موضوع : سال چهارم تولد
تاريخ : چهارشنبه 26 خرداد 1395 | نویسنده : مامان نوشی
بازدید : 12 مرتبه

سلام دختر ناز و خانوم و بزرگم

دخترم دیگه نی نی پوشکی نیست هورااااااااااااا

دخترکم از ۱۰ خرداد ۹۵ دیگه جدی تصمیم گرفتی پمپرز شب هم حذف بشه و چند شب اول اصلا موفقیت امیز نبود و نصف شب جاتو خیس می کردی و بجای اینکه من غر بزنم خودت شروع میکردی های های گریه کردن و اشک ریختن که چرا خیس شده ؟؟؟ من جیش نکردم خندونک بعد از چند روز که وضع به همین روال بود تصمیم گرفتم روش کار رو عوض کنم ، بهت گفتم آرمیتا جونم وقتی خوابی من صدات میکنم و میبرمت دستشویی که جیشت نریزه و برعکس اونچه که انتظار داشتم خیلی خوب استقبال کردی و خلاصه هفته اول تقریبا هر ۳ ساعت یه بار تو خواب بغلت میکردم و میبردم دستشویی و کم کم از هفته دوم تعداد دفعات رو کم کردم یعنی یه بار حدود ۱۲ شب که خودم برا خوابیدن آماده می شدم میبردمت دستشویی و یه بار هم حدود ۴ تا ۵ صبح و دفعه بعدی هم که دیگه خودت بیدار میشدی و بعد از ۴ شب دیگه ۴ صبح رو هم حذف کردم و فقط یه بار ۱۲ شب میبرمت دستشویی و دیگه تا صبح میخوابی.

تنها چیزی که تو این فاصله ذهنتو درگیر کرده بود بسته پمپرزی بود که کنار تخت بود و هر شب با دلهره میگفتی منو پمپرز نکن شب بیدار میشم و میام دستشویی و منم برای اینکه خیالت راحت شه بسته پمپرز و کرم ضد سوختگیت رو دادم به پارسا پسر عمه ات و اینجوری دیگه کاملا باورت شد که نی نی پوشکی نیستی.

تازه بعدش من فهمیدم که تو مهد در مورد پمپرزی بودن بچه ها با دوستات صحبت میکنین و وقتی میگین یکی نی نی پوشکیه انگار که دارین بهش فحش میدین و این حرف از نظر شما فسقلیا اینقدر زشتهقه قهه

خلاصه بخاطر این پیشرفت مهم کلی جایزه تو خونه و چند تا جایزه هم تو مهد گرفتی .

اینم از ماجرای بزرگ شدن نی نی پوشکی ماااااااا.

بازم مثل همیشه میگم عاشقتممممممممممممممممم




موضوع : سال چهارم تولد
تاريخ : دوشنبه 3 خرداد 1395 | نویسنده : مامان نوشی
بازدید : 14 مرتبه

جوجه لجبازم سلام

دختركم تازگي خيلي لجباز و يكدنده شدي و حرف حرف خودته و خلاصه كار به اونجا رسيد كه صندلي فكر رو راه انداختيم و هر اشتباهي كنى سه دقيقه بايد روى صندلى بشيني و به كار بدت فكر كني و البته بگم كه عين سه دقيقه رو يا گريه ميكنى يا نق ميزنى و اينجورى سه دقيقه ديگه جريمه ميشي و خلاصه بساطي داريم .

همچنان وسواسي هستى و اين وسواس به اونجا رسيد كه تو مهد سر كلاس سفال و رنگ انگشتي نرفتى و خلاصه كلى باهات حرف زدم و تشويقت كردم كه برى سر كلاسات و بهت گفتم كثيف شدن دست ها و لباست اصلا مهم نيست چون همكي شسته ميشه و خلاصه با تشويقا و جايزه هاى روزانه اين مشكل رو حل كرديم.يه همكلاسي هم داشتى به اسم آدرين كه از مهدتون رفت ولي همچنان به عنوان دوست خياليت هست و مدام ميبينم باهاش حرف ميزنى و بازى و ميكنى و تازه بهش ميگي بابا آدرينى.😁😁😁😁😁

عسل يه هفته اومد خونمون و كلي بهت خوش گذشت و هر روز باهاش ميرفتي پارك و خريد و وقتى هم خونه بودين طفلك گوش به فرمان شما دائم باهات بازي ميكرد و وقتى هم ميخواست نماز بخونه كه ديدنى بود اخه ميرفتى زير چادرش و مثلا شما هم نماز ميخوندى .

از خوابیدنت هم بگم که از بعد عید دیگه ظهر ها نمیخوابی بجاش شب ها ساعت ۸ تا ۸/۳۰ میخوابی و صبح ها هم خودت ساعت حدود ۸ بیدار میشی و خیلی جدی میگی من بیدار شدم دیگه همه بلند شینخندونک

عاشقتم شیرینم

 

 




موضوع : سال چهارم تولد
تاريخ : پنجشنبه 19 فروردين 1395 | نویسنده : مامان نوشی
بازدید : 28 مرتبه
تاريخ : چهارشنبه 19 اسفند 1394 | نویسنده : مامان نوشی
بازدید : 43 مرتبه
تاريخ : دوشنبه 10 اسفند 1394 | نویسنده : مامان نوشی
بازدید : 32 مرتبه

تولد تولد تولدت مباركككككككككككككككككك

عزيزترينم سومين سال تولدت مبارككككككككككككك انشاالله جشن ١٢٠ سالگيت ، انشاالله تنت هميشه سالم باشه و دلت خوش ، اميدوارم هميشه بهترين ها برات پيش بياد عزيز ترين مامان.

اين روزا اينقدر اين دعاها رو برات كردم و بهت گفتم ،ديگه تا ميگم تولدت مبارك سريع خودت ميكى انشاالله ٢٠ ساله بشم و بعد من ميگم ١٢٠سال مامان جون و شما هم غش غش ميخندى.

حالا برات از برنامه تولد امسالت بگم، برخلاف هر سال تصميم گرفتم امسال ديگه تو خونه تولد نگيرم و فقط يه مهمونى كوچيك و خودمونى باشه و بجاش توى مهدكودك با دوستات جشن بگيرى ولى چون دير به مهد گفته بودم براى روز تولدت نتونستم هماهنگ كنم و جشن موند براى يكشنبه دوم اسفند.از خيلى قبل تر ازت پرسيده بودم كه دوست دارى كيكت چه شكلى باشه؟؟؟ و طبق معمول باز گفتى باب اسفنجى و منم تصميم گرفتم كه امسال ديگه تم تولدت باب اسفنجى باشه و از دو هفته زودتر شروع كردم بيسكوييت هاى شكل باب اسفنجى و پاتريك رو درست كردن كه به عنوان گيفت تولدت بود ، يه هفته قبل از روز تولدت خاله فرناز و عمو آرمان اومدن تهران و منم يه كيك كوچيك خامه اي كه روش طرح گل هاى شهر بيكينى باتم بود با يه پاتريك و باب اسفنجى درست كردم و روز پنج شنبه ٢٢ بهمن برات يه جشن كوچولو گرفتيم كه خاله فرناز و عمو آرمان و آيلين هم بودن، اينم بگم كه تا خاله از در وارد شد و شما كلى بسته كادويي دستش ديدى از خوشحالى نميدونستى چيكار كنى و فقط تند و تند كادوهات رو باز مي كردى ، اول كادوى دايي فرزين و نيكو جون كه يه ميزتوالت و يه كوله پشتى بود رو باز كردى بعد كادوى مامان بزرگ و بابابزرگ كه پول و يه عروسك فرشته پروازى و يه بلوز بود رو باز كردى و بعد كادوى خاله فرناز كه يه پيراهن و جوراب شلواري و يه ست نقاشي و دفترش بود رو باز كردى و خلاصه نميدونستى با كدوم بازى كنى.

اين شد تولد اول🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂💝💝💝

تولد دوم هفته بعد و دقيقا روز ٢٨بهمن يعنى روز تولد واقعيت برگزار شد و اينبار آذر جون و خاله ليلا و خاله سحر و آرين و آيلين بودن و باز من يه كيك كوچيك درست مثل همون قبلى درست كردم و تولدت رو جشن گرفتيم و اينبار از همه پول كادو گرفتى و از آيلين جون يه پيراهن خوشگل با يه تل كادو گرفتى و البته خاله سحر يه عروسك بند انگشتى هم برات خريده بود.

اينم شد تولد دوم 🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🍰🍰🍰🍰🍰🍰🍰🍰🍰🍰🍰🍰💞💞💞💞💞💞💞

و اماااااااااااااااا تولد سوم و نهايي كه روز دوم اسفند بود:

روز جمعه كيك رو پختم و خامه كشي كردم و چون تو يخچالم جا نميشد فرستادم كارگاه رزالين جون و شنبه از ٩صبح تا ٨ شب تو كارگاه بودم و مشغول تزيين كيك باب اسفنجي و كاپ كيك هاى  پاتريك و باب و آقاي خرچنگ و پلانگتون . با اينكه خيلى طولانى شد ولى حاصل كار اينقدر قشنگ و هيجان انگيز بود كه خودم بيشتر ذوق داشتم براى تولد فردا😜😜😜😜😜 و بالاخره كاپ كيكا رو با خودم آوردم خونه و كيك رو قرار شد صبح آيلين برامون بياره وقتى برگشتم خونه ديدم شام خوردى و با باباجون رفتى دوش گرفتى و مثل فرشته ها خوابيدي، منم همه وسايل روز جشن رو آماده کردم و بعدش كلى پاپكورن هم سرخ كردم و همه چيز رو براى صبح آماده گذاشتم و بالاخره صبح فردا رسيد و با كلى ذوق و شوق از خواب بيدار شدى و خيلي زود صبحونه خوردى و لباس تنت كردى و آماده رفتن به مهد شدى و من وسايل رو برداشتم و وقتى آيلين اومد همگي راهي مهد كودك شديم،وقتى رسيديم شما رفتى تو كلاست و من و آيلين هم مشغول چيدن ميز تولد شديم و بالاخره شما با دوستات و بعدش بقيه بچه هاي مهد اومدين به مهمونى و اون لحظه قيافه تك تك تون ديدنى بود وقتى چشم هر كدومتون به باب اسفنجي و بعدش به كاپ كيكا خصوصا آقاي خرچنگ مي افتاد آنچنان محو تماشا ميشدين كه يادتون ميرفت بشينين و خلاصه دعوايي بود كه كي نزديك كيك بشينه و بعدش هم خودت هی به كيك دست ميزدي ولي تا بقيه ميخواستن دست بزنن ميگفتى نهههه، آخرش بهت توضيح دادم كه اين كيك با فوندانته پس اكه كسي دست بزنه اتفاقي نمي افته و شما هم رضايت دادي بقيه هم تو اين شادى سهيم باشن ولي تا هر بچه اي يه انگشت ميزد زودى بعدش مينشوندىش سر جاش و ميگفتى بسه ديگه حالا بشين سر جات😁بعدش كلي با دوستات رقصيدي و بازي كردى و  بعد كادو هات رو باز كردى و كيك و سانديس و پاپكورن خوردين و البته صندلي بازي هم كردين كه خيلي برام جالب بود آخه من هميشه فكر ميكردم تو مهد خيلي ساكت و بي زبون و خجالتى هستى ولی اون روز بهم ثابت شد كه اصلا اينطور نيست وو اينو توى بازيتون متوجه شدم .آخه دو تاصندلى بود و هشت تا بچه و هر بار كه آهنك قطع ميشد شما خيلي جدى رو يه صندلى مينشستى نكته اينجا بود كه اگه كسي رو صندلى نشسته بود خيلي محترمانه بلندش ميكردى و خودت مينشستى ولي نميذاشتى كه دوستت هم بدون جا بمونه آخه اونو بغل ميكردى و روي پات مي نشوندى اينجوري ديگه هردوتون جا داشتين😂😂😂😂

این خلاصه ماجرای تولد ۳ سالگیت بود و از حالا دوتایی مشغول برنامه ریزی تولد ۴ سالگیت هستیم خندونک

میگن خدا در و تخته رو با هم جور میکنه ،اینم شده حکایت ما دو تا و تولد بازی هامون .

راستی قد و وزنت در روز تولد که البته خودم هر دو رو گرفتم ۹۸ سانت و ۱۲/۷۵۰ کیلو بود. (اینو هم بگم که یه هفته بعد تولدت سرما خوردی و وزنت به سرعت برق و باد اومد پایین و شدی ۱۲/۴۰۰ )

عزیزترینم انشاالله همیشه تنت سالم و دلت خوش باشه و هر روز برات مثل روز تولدت باشه. جوجه نازم فقط خواستم بدونی سنت هرچقدر که باشه همیشه جیگر گوشه منی و همیشه روز تولدت بهترین روز زندگی منه.




موضوع : سال سوم تولد
تاريخ : دوشنبه 10 اسفند 1394 | نویسنده : مامان نوشی
بازدید : 40 مرتبه

گل ناز نازی مامان سلام

توى اين پست تصميم گرفتم همه داروهايي كه تاحال استفاده كردى برات بنويسم ، نميدونم شايد يه روزى به دردت بخوره

از نوزادى تا حالا كه سه سالت شده به ترتيب داروهاى زير رو مصرف كردى:

ويتامين اد  ، مولتى ويتامين و سان استول ، قطره آهن (كه از دو سالگى به بعد قطع كردم) ، شربت زينك(بصورت دوره اي هر چند ماه يكبار بهت ميدم) قطره و شياف استامينوفن ، شربت كتوتيفن  ،  سيتريزين ، ديفن هيدرامين(به نظرم خيلى با اين شربت سازگارى ندارى اون دوتاى ديگه بهتر روت جواب ميدن) شربت سرماخوردگى ، پزودوافديرين ، از آنتى بيوتيك ها هم فارمنتين (دو دوره ، يكبار در دو سال و چهار ماهگي و بار دوم در دو سال و ١١ ماهگى) سفالكسين و كلاويسيلين( در دو سال و هفت ماهگى به دليل گوش درد يه دكتر كه نزديك خونه بود بهت سفالكسين داد كه منجر به پارگي پرده گوش راستت شد و بعد متخصص گوش و حلق و بينى مصرف سفالكسين رو نيمه كاره قطع كرد و كلاويسيلين تجويز كرد كه ظرف دو روز منجر به خوب شدن عفونت  شد )  زيترومكس (بدليل سرماخوردگي كه منجربه سرفه هاي چركي و همزمان با اون عفونت چشم هم گرفتي كه البته دليل دومي شايع شدن در مهد كودك بود)پردنيزولون (بخاطر همون عفونت گوش دو روز و هر روز يه نصفه خوردى كه التهاب گوشت رو زود بگيره)شربت كلسيم(بدليل حذف شير طبق نظر متخصص آلرژي) قرص ويتامين د(يكبار اونم دكتر جهت اطمينان دو تا دونه بهت داد كه بعد از آزمايش متوجه شديم اصلا نيازى نبوده) اسپرى سالبوتركس و اسپرى فلوتیزوکس  (به دليل آلرژى و سرفه چند ماه مصرف كردى) قرص نكسيوم ٢٠ روزي يك عدد(بدليل ريفلاكس از شهريور ٩٤ شروع و تاكنون ادامه داره)

 

عزیزکم انشاالله همیشه تنت سالم باشه و فقط داروهای ویتامین مصرف کنی.

 

 




موضوع : سال سوم تولد
تاريخ : دوشنبه 19 بهمن 1394 | نویسنده : مامان نوشی
بازدید : 32 مرتبه
تاريخ : 4 بهمن 1394 | نویسنده : مامان نوشی
بازدید : 61 مرتبه

مسافر كوچولوي من سلاممممم

طبق معمول با كلي تاخير اومدم آخه باورت نميشه واقعا وقت كم ميارم و خصوصا كه شما هم نسبت به موبايل و كامپيوتر حساسيت داري و تا اين دو تا رو دستم ميبينى شروع ميكنى به نق زدن و لجبازى.

بگذريم ، بريم سر اصل مطلب . اواخر شهريور بود كه بالاخره تصميم گرفتيم درخواست ويزا بديم كه اگه بشه بريم پيش عمو پدرام اينا و البته من تا لحظه آخر مردد بودم آخه فكر ميكردم طولانى بودن مسير خيلى اذيتت و كنه و كلا سفر سختى باشه، خلاصه درخواست ويزا و همه مدارك رو براى عمو پدرام فرستاديم و اونم همه كاراش رو اينترنتى انجام داد، بعد از دو ماه يعنى اواخر آبان جواب سفارت اومد و در كمال ناباورى به هر سه نفرمون ويزا دادن و ديگه رفتيم تو فاز سفر و سوغاتى خريدن و چمدون بستن و از طرف ديگه هم روز شمار شما و بابا شروع شده بود و هر روز ميخوندين بريزبن بريزبن ما داريم مياييم و بابا بهت ياد داده بود كه هر كي ازت پرسيد كجا ميخواي بري بگى بريزبن و هر كي پرسيد كى ميري بگى ٢٥ دسامبر و خلاصه همه عالم و آدم ميدونستن كه ٢٥ دسامبر قراره برى بريزبن، از اواسط آبان هم هي مريض ميشدى و تو آذر ماه هم سه روز بيشتر مهد نرفتى و ديگه از ترس اينكه برى و باز مريض بشي نفرستادمت و چند روز مامان بزرگ اومد تهران پيش اون بودى و چند روز هم پيش عسل بودى حسابييييييييييي هم لوس شدى و هم هر آتيشي دلت خواست سوزوندى😁😁😁😁😁😁😁😁😁

بالاخره روز سفر يعنى ٤ دى رسيد و از صبحش مشغول بستن چمدونا بودم و برا شما هم كلى وسايل و خوراكى تو كيفت گذاشته بودم كه تو راه حوصله ات سر نره ، خلاصه ساعت ١٢ شب شد و ماشين فرودگاه اومد دنبالمون و من كاملا مطمئن بودم تو ماشين ميخوابي ولي در كمال ناباورى ديدم همچين خبري نيست و خنده دار اين بود كه وقتى رسيديم فرودگاه گفتى رسيديم منم گفتم اره ، ولى ديدم هى اينور و اونور رو نگاه ميكنى و بعدش بهم گفتى پس نسيم كو؟؟؟؟؟؟ من تازه فهميدم منظورت از رسيدن چيه و اينقدر از دستت خنديدم كه نگو. تا ساعت سه صبح پلك رو هم نذاشتى و ساعت ٣خوابت برد وقتى نيم ساعت بعد سوار هواپيما شديم خواب و بيدار بودى بعدش تو هواپيما بيدار شدي و يكمى كارتون ديدى و بازى كردى و صبحونه خوردى و كلي هم هديه گرفتي  و انصافا هواپيمايي امارات خيلي خوب به بچه ها سرويس ميدادن.آخراى پرواز باز خوابت برد و وقتى رسيديم به دبى خواب بودى و كل دو ساعتى كه تو فرودگاه دبى بوديم تو بغلم خوابيده بودى و وقتى سوار هواپيماي بريزبن شديم بيدار شدى و باز يكمي غذا خوردي بازي كردى كلا خيلي خيلي خانوم بودى، من با خودم كتوتيفن هم آورده بودم كه اگه اذيت كردى بهت بدم كه بخوابي ولى اينقدر خوب بودى كه اصلا نيازى نشد و واقعا تا آخر راه اصلا حس نكرديم كه يه بچه دو ساله همرامونه.تقريبا ١٨ ساعت تو راه بوديم و ديگه حسابى همه چي هواپيما رو ياد گرفته بودى، مثلا دستشویى سه رديف بعد از ما بود تا ميخواستى برى دستشويي ميگفتى بذار ببينم چراغش سبزه؟؟؟و اگه قرمز بود ميگفتى باید صبر كنيم. یه بار هم بابايي گفت ميخواد بره دستشويي و شما خيلى جدى بهش گفتى:پژمان جیش داری؟ نگران نباش چيزي نيست، دستشویى همين سر كوچه است فقط بذار ببينم چراغش سبز هست؟؟؟يعنى قيافه من و بابا ديدنى بود و مرده بوديم از خنده😂😂😂😂😂😂😂😂بالاخره بعد ازكلي انتظار رسيديم فرودگاه،نسيم و عمو پدرام اومدن دنبالمون، شما خيلي متشخص عمو پدرامو بوسيدى و بعد رفتى بغل نسيم و توى ماشين هم برخلاف انتظارم خيلى خوب توى صندلى ماشين نشستى كمربندت رو بستى و وقتى رسيديم خونه سحر جون و برديا اومدن استقبالمون و از اونجا به بعد من ديگه شما رو نديدم آخه دائم با نسيم بودى و كلى بهت خوش ميگذشت و بعد از ناهار من و شما و سحر جون و نسيم رفتيم يه دورى توى مركز خريد نزديك خونه زديم و خوشبختانه چون عمو و سحر جون فكر همه چيو كرده بودن يعنى از صندلى ماشين كه اجبارى بود گرفته تا كالسكه  براى شما آماده كرده بودن، بيرون رفتنمون خيلي راحت بود اون روز هم شما تو كالسكه خوابيدى  و ما هم خريد كرديم و  دقيقا خواب بعد از ظهرتو راحت تو كالسكه كردى و وقتى برگشتيم خونه با نسيم و برديا رفتين استخر كلى آب بازى كردين خلاصه هر چي از بازى ها و خوشگذروني هات بگم كم گفتم، چند بار پارك رفتيم  دو بار هم با دوستاى عمو پدرام پيك نيك رفتيم (يه بار كنار ساحل و يه بار هم كوه) يه روز هم با نسيم و سحر جون رفتيم يه ساحل ديگه شنا كرديم ، البته شنا كه نه آخه درياشون يا بهتر بگم ساحلشون اقيانوسی بود و قابل شنا نبود بيشتر بدرد موج سوارى ميخورد و لي به شما خيلى خوش گذشت و كلى شن بازى و آب بازى كردى و. من هم وقتى برگشتم خونه تازه فهميدم جه بلايي سرم اومده آخه پشتم آنچناان سوخته بود كه تا يه هفته پماد ميزدم و نميتونستم به پشت بخوابم😅😅😅😅😟😟😟

يه روز هم رفتيم يه باغ وحش كه شما كوالا و كانگرو ببينى ، خيلى با نمك بود، آخه اجازه ميدادن در ازاى پرداخت ٢٠دلار كوالا رو بغل كنى و باهاش عكس بگيرى ، ما هم رفتيم كه عكس بگيريم و ديدم خيلى از بچه هاى بزرگ وقتى كوالا رو ميارن جلوشون ميرن كنار و ميترسن پيش خودم گفتم حتما شما هم ميترسي ولى بازهم در كمال ناباورى ديدم وقتى كوالا رو گذاشتن رو پاهات فقط گفتى يكمى سنگينه ولي بعد بغلش كردى و كلي خوشت اومد و قسمت جالبش وقتى بود كه مسول اونجا كوالا رو ازت گرفت، خيلى جدى بهش گفتى چرا ازم ميگيرين ؟يكى از اينا بهم بدين ببرم خونمون😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂 اينم بگم كه به كوالا ميگى كولالا 😬😬 بعدش رفتيم به كانگرو ها غذا دادى و يكمى نازشون كردى ولى در مجموع كوالا يا بقول خودت كولالا رو بيشتر دوست داشتى.

يه روز هم سحر جون موهاتو كوتاه کرد كه خيلى بهت ميومد، كلا همه چي بر وقف مرادت بود و طفلك نسيم رو خيلي اذيت كردى آخه جالب بود با نسيم بازى هاى پر سر و صدا و هيجانى ميكردى ولي با برديا آروم بودى و يه گوشه مينشستى، با سحر جون هم كه بازيت اين بود بهش بگى من ديگههههههههه باهاتتتتتتتتتت دوستتتتتتتتت نيستممممممممممم و بعدش يه عشوه ميومدى و ميخنديدى. 

راستى نسيم كلي كلمه انگليسي يادت داد كه ديگه جز حرفهای روتينت شده تنكيو ، ايتس اوكى ، پليز ، هلو ، فاين تنكس ، نايسسسسسسس، اه ماى گاد و خلاصه فكر كنم اگه چند وقت ديگه ميمونديم حسابى انگليسي حرف ميزدى😉😁

يه روز هم رفتيم خونه مونا جون و اونجا هم خيلى بهت خوش گذشت و روز آخر مونا جون برات يه بسته پاستيل و يه عروسك كانگرو آورد كه كلى باهاش حال كردى، يه همزن هم سحر جون برات خريد كه خيلى ازش خوشت اومد هنوز هم حسابى باهاش بازى ميكنى و باهاش برامون كيك ميپزى😋😋😋😋

همه چى خيلى خوب پيش رفت تا روز قبل برگشتنمون كه سرما خوردى و اين باعث شد كل راه برگشت بي حال باشى و بخوابى و وقتى هم رسيديم خونه تب كردى و بردمت دكتر و خلاصه هر چى بهمون خوش گذشت از دماغمون در اومد و تا سه هفته همينطور سرفه مي كردى و بعدش هم كه از اول بهمن دوباره فرستادمت مهد باز گريه هاى صبحگاهيت شروع شد و هر روز با گريه ميرفتى مهدكودك و بازم بساط جايزه خريدن شروع شد و خداروشكر بعد از دو هفته به روال عادي برگشتى.

این کل وقایع دی ماه ۹۴ و سفرمون به استرالیا بود. بازم مثل همیشه فقط بهت میگم کوچولوی لجباز دوست داشتنی عاشقتممممممممممممممم.




موضوع : سال سوم تولد
تاريخ : جمعه 18 دی 1394 | نویسنده : مامان نوشی
بازدید : 32 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 10 نفر
بازديدهاي ديروز : 9 نفر
بازدید هفته قبل : 318 نفر
كل بازديدها : 62591 نفر