ارميتا فرشته کوچولوی آسمونی
ارميتا فرشته کوچولوی آسمونی
تاريخ : سه شنبه 24 مرداد 1396 | نویسنده : مامان نوشی
بازدید : 11 مرتبه








وقتی نقاش کوچولوم بعد از دیدن کارتون موانا تصمیم میگیره عکسشو بکشه و نتیجه میشه این عکس.
عشقمی نقاش کوچولوی مامان


موضوع :
تاريخ : يکشنبه 14 مرداد 1396 | نویسنده : مامان نوشی
بازدید : 8 مرتبه

ماهی کوچولوی من سلام

عزیز دلم میخوام برات از شنا یاد گرفتنت بگم همه چی از وقتی شروع شد تصمیم گرفتم یه ما مهد نری و از ۲۳ تیر (آخه فروردین هم نرفتی و اردیبهشت هم از بیست و سوم رفتی)تعطیلات تابستونی اعلام کردیمخندونک و با خاله ندا تصمیم گرفتیم شما و مهرسا رو ببریم استخر و بالاخره تصمیممون رو عملیاتی کردیم و ۲۵ تیر برای اولین بار بردمت استخر و اونجا استخر کودکان جدا بود و براتون بازوبند هم برده بودیم و بعد از اینکه وارد اب شدین مهرسا رفت قسمت عمیق که غریق نجات ایراد گرفت و گفت ببینم شنا بلده یا نه؟ اونم یکمی پا زد و خیال غریق نجات راحت شد ولی شما چون بلد نبودی حتی با بازو بند هم اجازه نداشتی بری تو قسمت عمیق البته اینم بگم که قسمت عمیقش هم قدت به زمین میرسید ولی خوب قانون قانونه و باید رعایت بشه. بالاخره دوتایی کلی تو اسخر بازی کردین و بقول خودتون شنا کردین و البته همین که نمیتونستی بری اونور طناب برات انگیزه شد که شنا یاد بگیریبوس . من وخاله ندا هم تو استخر بزرگترا بودیم و از اونجا که میدیدمت باورم نمیشد این دختر مستقل همون آرمیتا کوچولوی منه که از یک قدمیم دورتر نمیرفتمحبت خلاصه اون روز خیلی بهت خوش گذشت و هفته بعدش هم بابا برامون بلیط هواپیما گرفت و رفتیم شمال البته اینبار از فرودگاه رامسر رفتیم و انصافا هم خیلی زیبا بود و خاله فرناز هم اومد دنبالمون و رفتیم یه دوری تو شهر زدیم و بعدش هم رفتیم لاهیجان و شما هم کلی خوشحال که رفتی پیش مامان بزرگ و خلاصه سر از پا نمیشناختی ، شب بابابزرگ برگشت خونه و دیدیم خودش رفته برات یه برز کادو خریده یعنی همگیمون اینشکلی بودیمتعجب اخه بابابزرگ اصلا اهل اینکه بره هدیه بخره نیست و همیشه بیشترین کادو رو به همه میده ولی پول میده واینکه خودش رفته برات اسباب بازی انتخاب کرده که خوشحالت کنه یعنی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی براش عزیز بودی محبت خلاصه اینم از ورودمون به لاهیجان و فرداش هم من صبح باید میرفتم رشت عیادت عمه جونم و شما هم پیش مامان بزرگ موندی وقتی برگشتم دیدم کلی دوچرخه سواری یاد گرفتی و بعدش هم رفتی حموم آب بازی کردی و ناهارت رو هم خوردی و نشستی منتظر من که بیام و بریم چمخاله خندونک . بعد از ظهر من و شما و مامان بزرگ رفتیم چمخاله و البته دریا طوفانی بود ولی خوب نمیشد ازش گذشت ، رفتیم کنار دریا کلی شن بازی کردی و بعدش یکمی تو اب  بازی کردی و برگشتیم خونه ، فردا صبحش باز به همین منوال گذاشت (دریا شن بازی دوباره دریا) بعد از ظهر هم باز با مامان بزرگ رفتی شن بازی و خلاصه برنامه هر روز ما توی این ۸ روز همین بود صبح ساعت ۸ بیدار میشدی سریع صبحانه میخوردی و بعدش دریا. از روز سوم که دریا یکمی اروم تر شد با مامان بزرگ بردیمت تو قسمت عمبق تر که عمق آب تا زیر گردن من بود و اونجا دیگه حسابی شنا کردن یاد گرفتی (البته با بازوبند) ولی هم کرال پشت و هم کرال سینه و هم دوچرخه رو حسابی یاد گرفتی و ترست هم کامل از آب و موج و دریا ریخت و مدام میگفتی حالا دیگه میتونم تو استخر برم اونور طنابخندونکچشمکیه شب هم دایی فرزین اینا اومدن و شب هم موندن و اون شب دیگه برا شما و آنیسا بهترین شب عمرتون بود آخه کلی بازی کردین و شب هم رو تراس پشه بند زدیم و همه با هم خوابیدیم و شما دو تا هم پیش هم البته بگم که شما ساعت ۲ و انیسا ساعت ۳ شب خوابیدین(وروجکای بازیگوش) و صبح هم ساعت ۶/۵ که ارشی بیدار شد بره قلمچی جفتتون بر پا زدین و بیدار شدین صبحونه خوردین و سریع آماده دریا رفتن شدین و ساعت ۸ صبح روز جمعه شما دو تا وروجکا بازوبند بدست با من و نیکو رفتین دریا و حالا شما به آنیس آموزش شنا میدادی که چطور پا بزنه ، یعنی من مرده بودم از خنده که جوجه من حالا اینقدر شنا بلده که به دخترداییش داره یاد میدهمحبت و بعدش هم رفتین شن بازی و خلاصه تا ساعت ۱۱/۵ کنار ساحل بودیم و با اینکه کلی ضد آفتاب بهتون زدیم ولی جفتتون حسابی سوختین و برنزه شدین و بعد از ۳/۵ ساعت بازی کردن وقتی من و نیکو گفتیم بریم تازه با هم مشورت میکردین که بریم یا نهخنده بالاخره رضایت دادین که برگردیم و بعذ از دوش گرفتن از مامان بزرگ یه ظرف بزرگ گرفتین و توش اب ریختین و اینبار عروسکتونو شستین و بعد از این پروژه یه ناهاری با عجله خوردین و باز هوس شن بازی کردین ، حالا هر چی میگیم گرمه مگه گوش میدین ، آخرش دایی فرزین رفت از کنار دریا شن اورد و تو پارکینگ ریخت و شما ها هم نشستین تو سایه بازی کردین و حدود ساعت ۴ دیگه خسته بودین و گفتین بریم بالا و منم آوردمتون بالا و جفتتون رو شستم و لباساتونو عوض کردم و رفتیم پیش بقیه و دیگه بدغلقی ها شروع شد آخه حسابی خسته بودین ولی حاضر هم نبودین که بخوابین و آخرش وسط پذیرایی دراز کشیدین و حین بازی جفتتون بیهوش شدین. تا شب بزور بیدارتون کردیم و البته بد اخلاقققققققققق. ولی خوب بد اخلاقیتون هم با نمک و قشنگه . فداتون شم با اون دنیای زیبا و بی ریاتون.

ماهی کوچولو قرار بود ماجرا شنا یاد گرفتنت رو بگم ولی دلم نیومد این خاطرات قشنگ رو هم برات ننویسم خلاصه اینم از هفته اول مرداد ۹۶ و شنا یاد گرفتنت . راستی اینم بگم که روزای آخر اینقدر خودتو ماهر میدونستی که دیگه تمرین شیرجه میکردی و فقط میگفتی بلندت کنم که بپری تو آب خندونک و دو بار هم با خاله فرناز شهر بازی چمخاله رفتیم و شما هم همه وسیله ها رو نشستی البته تنهایی آخه هیشکی نبود و ماشین برقی رو هم یه بار با من و یه بار با خاله فرناز نشستی و یه قایق هم بود که پالی بود البته پالاش با دست بود و خیلی بانمک بود آخه من فکر میکردم نمیتونی بشینی ولی خودت اصرار کردی و وقتی نشستی دیدم خیلی زود خوب یاد گرفتی و بار دوم که رفتیم خیلی خسته بودی و خوابت میومد و هر چی گفتم نرو گوش ندادی و وسط استخر یهو دیدم چشمت داره بسته میشه صدات کردم سریع گفتی من که خوابم نمیاد ، اصلا خواب نیستمقه قهه

خلاصه بعد از یه هفته بابا اومد دنبالمون و عسل هم همراهمون اومد تهران چند روزی پیشمون بود و شما هم که دیگه هر جور بازی بود باهاش کردی و حسابی بهت خوش گذشت و هر روز غروب هم با عسل پارک میرفتی و چرخ و فلک سوار میشدی و کلی از تعطیلاتت لذت بردی.

ماهی ماهی طلایی آرمیتای حنایی همیشه عشق مایی (اینم شعر مامان که برای شما سرودم عشق قشنگمدلخورخندونکزیبا)




موضوع : سال بنجم تولد
تاريخ : شنبه 31 تير 1396 | نویسنده : مامان نوشی
بازدید : 10 مرتبه


















عشق مامانی سلام ، این عکسهای تیر 96 هست ، که داری با مامان شیرینی نخودچی میپزی و اون سینی بهترین شیرینی ای بود من و بابا تو عمرمون خوردیم ، اخه همشو دخترکمون با دستای کوچولوش پخته بود.
تو یه سری از عکسا قطار ساختی و خودت راننده اش شدی و از در قابلمه هم بعنوان فرمون استفاده کردی
اون عکسای دیگه هم فروشگاه هست ، یعنی همه عروسکات رو چیدی و اسباب بازی فروشی زدی و هی هم اعلام میکنی زود بیاین عروسکای جدید آوردیم عجله کنین حراج شده و خلاصه من و بابا هم هی باید بیایم خرید کنیم البته هر بار فقط یه عروسک میتونیم بخریم و سریع هم باید پس بدیم
خلاصه دنیایی داری برای خودت.
از 23 تیر دیگه مهد نفرستادمت اخه گفتم میریم شمال و تابستون هم که هست یه تعطیلاتی داشته باشی . با هم استخر میریم ، پارک میریم ، آشپزی میکنیم ، کیک میپزیم ، خلاصه کلی بهمون خوش میگذره.
بازم فقط یادآوری میکنم که همه وجودمی ، عشقم همیشه خوب باش.


موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 7 تير 1396 | نویسنده : مامان نوشی
بازدید : 12 مرتبه
عکسای ارمیتا 96/4/7 در حال کادو درست کردن برای بابا پژمان








موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 7 تير 1396 | نویسنده : مامان نوشی
بازدید : 12 مرتبه
عسلکم سلام
امروز 7 تیر 96 هست و در ضمن تولد بابا جون هم هست ، امروز خیلی بهمون خوش گذشت ، اخه جوجه من بخاطر ابله مرغون هنوز مهد نمیری ، البته حالت دیگه خوب شده ولی ترجیح دادم تا شنبه مهد نری، حالا از امروز بگم، بابا کلاس داشت و کلاسش هم تو طرح بود بنابراین نمیتونست ماشین ببره ما هم از فرصت استفاده کردیم دوتایی رفتیم خرید اخه از تفریحات بسیار دوست داشتنی شما رفتن به شهرونده
امروز اول رفتیم لوازم قنادی مدبر و کلی برا خودمون گشتیم و منم وسایل مورد نیازمو خریدم ، بعدش رفتیم شهروند قزل قلعه و یه دوساعتی گشتیم بعد از اون رفتیم تره بار قزل قلعه و میوه خریدیم ، تو راه برگشت هم به سری به بستنی فروشی مورد علاقه شما که خودت بستنی میریزی و تزیین میکنی رفتیم و یه بستنی هم خریدیم و برگشتیم خونه ، شاید بنظرت خیلی چیز خاصی نیاد ولی بینهایت به هر دومون خوش گذشت ، یه خرید دو نفره ، یه گردش زنونه خلاصه خیلی خیلی خوب بود و دایم فکر میکردم که چقدر خوبه یه دختر دارم و البته یه دختر فهمیده و خانم
خلاصه وقتی اومدیم خونه مشغول درست کردن کیک تولد بابا شدم و شما هم طبق معمول تا بساط فوندانت پهن میشه میای بازی و شروع کردی به ساختن و یه ساعت یه انگشتر و یه تلویزیون درست کردی و گفتی اینا هدیه های بابا هست️البته اینم بگم که دو روز پیش که تولد من بود باز با خمیر فوندانت کلی چیز برا منم ساختی و گذاشتی تو جعبه و بهم هدیه دادی و البته یه بادکنک شکل قلب هلیومی هم وقتی بابا رفتین بیرون برام خریدی اونم به پیشنهاد خودت . (جوجه مهربونم عاشق این کاراتم ) وقتی کارم تموم شد کیک رو گذاشتم فریزر که خودشو بگیره و تو همین فاصله بابا هم اومد و قرار بود به بابا چیزی از تولد نگیم ، ولی قربون دل کوچیکت بشم که طاقت نداری و همینکه بابا رو دیدی بوسش کردی و گفتی تولدت مبارک و سریع کادوی خودتو بهش دادی و بعد هم با یه ذوقی در یخچالو باز کردی و گفتی سورپرایززز ، دیدیدیدینننننننننن ولی بعدش دیدی چیزی تو یخچال نیست و هاج و واج موندی ، مرده بودم از خنده و خلاصه کیک رو بهت نشون دادم و شما هم به بابا نشون دادی و خیالت جمع شد و رفتی سراغ بازیت.
اینم از ماجرایی یه روز عالی دو نفره.
دختر قشنگم عاشقتممممممم


موضوع :
تاريخ : 4 تير 1396 | نویسنده : مامان نوشی
بازدید : 9 مرتبه

جوجه دون دون مامان سلام

عزيزكم ،خوشگلكم ، دون دون مامان آبله گرفتنت مباركككككك. خنده دار بود نه؟ به بيمارى بگيم مباركه، آخه اينقدر كه از آبله گرفتن در بزرگسالى بد ميگن و هى ميگن خيلي سخته ما همه از آبله گرفتنت كلى خوشحال شديم ،حالا از اول شروع بيمارى بگيم:

روز ٣٠ خرداد ساعت٣ از مهد اومدى و مشغول بازى شدى و بعد از يه ساعت اومدى پيشم و گفتى فرنوش فكر كنم آبله مرغون گرفتم، قيافه من اينجورى شد😳😳😳😳😳😳😳😳😳و بعد هم اينجورىخندونکعینکو خلاصه گفتم مگه ميدونى آبله مرغون چيه؟ گفتى اره دوستم پانيسا امروز آبله مرغون گرفت و بعدش بهم دو تا جوش ريز روى دستت نشون دادى و گفتى ببين منم گرفتم ، منم يه نگاه كردم و گفتم نه اينو پشه خورده و خلاصه از شما اصرار و از من انكار و هي گشتى و يه جوش ديگه نشونم دادى و اينبار يكمى جدى تر شدم آخه ديدم سر يه جوش يكمى آبداره و سريع زنگ زدم مهد كودك و در مورد آبله سوال كردم و گفتن كه بله همين امروز دو تا از بچه ها تنشون جوش زد و فرستاديم خونه و يه بچه هم هفته پيش گرفته و اينجوري بود كه مطمئن شدم آبله گرفتى و كلي از تشخيص خودت كيف كردم و از اينجا به بعد  ديگه وارد مراحل سخت شديم ، تا شب كلي جوش اضافه شد ولي باز اونقدرى نبود كه اذيتت كنه و صبح روز ٣١ خرداد ديدم حسابي دون دون شدى و كلي هم رو صورتت دونه زده و رفتيم دكتر ،خانوم دكتر هم كلي نازت داد و گفت خيلي خوب وقتي آبله گرفتي آخه مدرسه اي هم نيستي كه وقت امتحاناتت باشه و هوا هم خوبه بالاخره بعد از معاينه دو تا لوسيون مخصوص و يه پماد كالامين و يه پماد اسيكلووير و يه شامپو پینازول و شربت هيدروكسي زين بهت داد و برگشتيم خونه و از اون وقت به بعد تقريبا هر دو ساعت يه بار مامان پماد به دست روى جوش هاتو دونه به دونه پماد ميزدم ، الهي بميرم كه تنت ميخاريد و جوش ها هم لحظه به لحظه زيادتر ميشدن، يه بار موقع بماد زدن جوش ها رو شمردم ٣١٠ تا جوش بود البته غير از جوش هاي روى سرت و جوش هاى ريز روى بدنت بدترين قسمتش شب موقع خوابيدن بود آخه هى بيدار ميشدى و شروع ميكردى به خاروندن خودت و منم دستاتو ميگرفتم كه اين كارو نكنى و شما هم هى گريه ميكردى خلاصه اون شب تا صبح بيدار موندم حدود ٦ صبح كه آرومتر بودى خوابيدم ، ١ تير ديگه همه جات دون دون شد خصوصا صورت و سينه و پشتت  و مدام هم ميگفتى ميخاره اون روز چند بار تنتو با شامپو شستم و بنظرم تنها چيزى كه آرومت ميكرد همين شامپو بود و اون شب هم باز كلى ناآرومى كردى ولي از شب اول بهتر بودى ،روز ٢ تير بنظرم اومد نسبت به روزاى قبل خيلى بهتر بودى ولي روي همه جوشات قرمز بود و اون روز فقط برات پماد اسيكلوير رو چند بار زدم و تو وان هم با شامپو مخصوص و آب حسابي كف درست كردم و نشوندمت توش و حسابى تنتو شامپو كردم و سرت رو هم با همون شامپو شستم  و از روز ۳ تیر جوش ها کم کم شروع به خشک شدن کردن و دیگه کارمون فقط پماد ترمیمی زدن شد و مدام هر چند ساعت برات پماد میزدم که جای جوش ها نمونه.تقریبا ده روز طول کشید تا همه جوش ها خشک بشن و روشون بیافته ولی جای بعضی ها تا چند ماه بعد هم مونده بود و کم کم خوب شد(این جمله آخر رو بعدا اضافه کردمخندونک)

 

راستى قد و وزنتو كه روز ٣١ خرداد دكتر گرفت قد ١٠٧ و وزن ١٥ كيلو بود و دكتر گفت قدت ٥ سال رو رد كرده و وزنت هنوز ٣ سال هستخندونک و البته گفت اصلا منتظر وزن گرفتنت نباشم چون همين مقدار هم كه وزنت ميره بالا بخاطر رشد قديت هست و گفت خيلي هم همينجوري خوبه👌🏻 منم گفتم نه اصلا ديگه منتظر وزنگیری نيستيم. خلاصه كه باربى كوچولوى شيرين زبونمونى ، بقول بابا كه هميشه ميگه نميدونم وقتي آرميتا نبود ما چطور زندگي ميكرديم🤔🤔🤔🤔🤔🤔

عزيز دلم عاشقتيمممممم ، هميشه خوب و سلامت باش😍😘😘😘😘😘😘❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️




موضوع : سال بنجم تولد
تاريخ : شنبه 3 تير 1396 | نویسنده : مامان نوشی
بازدید : 12 مرتبه


جشن پایان بهار مهدکودک ارمیتا جونم


موضوع :
تاريخ : جمعه 22 ارديبهشت 1396 | نویسنده : مامان نوشی
بازدید : 7 مرتبه

جوجه طلايى مامان سلام

عزيز مامان مستقل شدنت مبارككككككككككككك

عشق قشنگم بالاخره بعد از چند ماه انتظار با گرم شدن هوا خودت تصميم گرفتى برى تو تختت و تنها بخوابى و در تاريخ ٢٠ ارديبهشت ٩٦ براى اولين بار تنها خوابيدى و منم سعى كردم دندون رو جيگرم بذارم و نيومدم اتاقت بخوابم، اعتراف ميكنم خيلى برام سخت بود ولي به احترام جوجه ام كه ميخواست مستقل بشه همين كارو كردم ولی تا صبح ده بار اومدم بالاسرت و هی بهت سر میزدم و البته هر بار میدیدم مثل فرشته ها خوابیدیمحبت، قبل خواب به من و بابا گفتى يادتون نره برام جايزه كنار تختم بذارين و تازه بعدش گفتى حتما كادوش كنين همينجوري نذارينقه قهه خلاصه جايزه روز اول لگو بود و ساعت ١٢ شب بيدار شدى و اومدى اتاقمون و گفتى آب ميخواى و جيش دارى. و بعدش دوباره خودت رفتى تو تختت، ساعت ٦ صبح ما خواب بوديم كه با صداى صبح بخير شما بيدار شديم، جايزه بدست اومده بودى اتاق ما،گفتي بيدار شين من بيدار شدم و خلاصه با خواهش و منت راضيت كردم پيشم يكم دراز بكشي و بخوابي😁😁😁😁😁😁😁😁😁 و دو تايي دو ساعت تمام خوابيديم و اين دو ساعت خوابم حسابي بهم چسبيد. شب دوم ساعت حدود ٢ اومدى تو تخت ما خوابيدى و صبح رفتي سراغ جايزه وقتي ديدي هيچي نيست كلى شاكى شدى كه جايزه ام كو؟منم گفتم هر وقت تو تختت بخوابي جايزه دارى ، شب سوم باز نصف شب اومدى پيشمون ، شب چهارم تا صبح تو تختت خوابيدى و ديگه بعد از اون هر شب سرجاى خودت خوابيدى فقط هر وقت سرفه ميكردى تو تخت ما ميخوابوندمت، ولي كلا بهت گفته بوديم هر وقت دلت خواست ميتونى بياى پيش ما بخوابى و اصلا اشكالي نداره و شما هم چون خيالت از اين بابت راحت شده بود كه تو تخت خودت تنها خوابيدن اجباري نيست ، با خيال راحت ميرفتى تو تختت و اكثر روزا ساعت ٦ صبح مياى تو تخت ما ميخوابي و البته قابل ذكره كه اون دو ساعت خواب جز بهترين تايم هاى خواب من و باباست، آخه مثل عروسك محكم بغلت ميكنيم و ميخوابيم. 

عزيز دردونه مامان عاشقتم ، عاشق بوى تنتم وقتي بغلت ميكنم و نفس عميق ميكشم فكر ميكنم وسط بهشتم ، يعنى بهشتي بزرگ تر از اين وجود داره؟ من كه فكر نكنم، آخه چي ميتونه لذت بخش تر از بغل كردن بچه آدم و بوسيدن و بوييدنش باشه؟ عشقم انشاالله هميشه تنت سلامت و دلت شاد باشه 😍😍😍😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕

 




موضوع : سال بنجم تولد
تاريخ : پنجشنبه 10 فروردين 1396 | نویسنده : مامان نوشی
بازدید : 11 مرتبه

عزيز ترينم سلاممممم

همونطورى كه قبلا هم گفتم دى ماه جز تعطيلات زمستونيت شد و بالاخره روز شمارى هات هم به پايان رسيد و عمو پدرام و خونواده اش اومدن و به نوعي جشن شما شروع شد آخه چسبيده بودى به نسيم و اون طفلكي هم از صبح تا شب باهات بازى ميكرد و خلاصه هر كارى دلت خواست توى اين يه ماه كردى  ، حدود ده روز هم رفتيم لاهيجان و اونجا هم باز با نسيم و برديا كلى مشغول بودى و خلاصه حسابى خوش گذروندى با نسيم با وسايل آشپزخونه ات بازى ميكردين و كلي آب بازى ميكردين و چند بار هم با هم حموم رفتين و كلى اسباب بازى بردين تو حموم كه بازى كنين😁😁😁😁 خلاصه خيلي بهت خوش گذشت ولي وقت رفتن كه شد باز دلتنگى هاى خداحافظى شروع شد و همه با اشك و آه از هم جدا شديم😢😢 و از اول بهمن باز رفتي مهدكودك و اينبار روز شماريت برا تولدت شروع شد ، خلاصه دو روز قبل از تولدت آذر جون خاله ليلا خاله سحر عمو مازيار آرين عمه پونه عمو رضا پارميدا و پارسا اومدن خونمون برا تولد  امسال تم تولدت فروزن بود و خودت يه لباس السا پوشيدى كه كلى باهاش حال كردى و كيكت هم شكل الاف بود كه برات درست كردم و وقتي ديدى چشات گرد شده بود😀🙂 و هفته بعدش هم تولدت تو مهد بود كه اينبار كيكت شكل پرنسس بود و با كاپ كيك هاى آبي و بيسكوييت هاي شكل الاف و الهي فدات شم كه چقدر با دوستات بهت خوش گذشت و كلي رقصيدى و البته اون روز اولين روزى بود كه با چهره جديد يعني با عينك رفتي مهد كودك، تعجب نكن عشقم الان برات ماجراى عينكى شدنت رو ميگم

نيمه هاي بهمن قرار بود براي بينايي سنجى بيان مهدتون و از قضا شما مريض بودى ولي نميدونم چرا خيلي برام مهم بود حتما چشماتو چك كني و خلاصه زنگ زدم مهد و گفتم ميخوام ببرمت دكتر قبلش يه دقيقه ميام مهد چشماتو معاينه كنن و همين كارو هم كردم و وقتى معاينه كردن گفتن مشكوكه و يه نامه دادن كه حتما به اپتومتر مراجعه كنيم ، خلاصه من كه مطمئن بودم اشتباه كردن يه دو هفته اي نشد ببرمت دكتر و در نهايت دقيقا صبح روز تولدت يعنى ٢٨ بهمن با بابا برديمت بيمارستان نور و هم من و هم شما و هم بابا چشممون رو چك كرديم و در کمال ناباوري متوجه شديم كه به عينك احتياج دارى هر دو چشمت ٣/٥ استيگمات و ١ ضعيف بود ، وقتى برديمت تو عينك فروشي كه فريم انتخاب كنى فقط خودمو كنترل ميكردم كه اشك نريزم ، اصلا نميدونم چرا ولى خيلي ناراحت بودم و فقط سعى ميكردم بهت نشون ندم كه حالم بده و خلاصه بعد از كلي گشتن يه فريم صورتى انتخاب كردى و قرار شد دو روز بعد بهمون بدن و وقتى آماده شد فقط نگران بوديم چطور بايد راضيت كنيم دائم عينك بزنى و در نيارى ولى باز هم طبق معمول كاملا شگفت زدمون كردى و خيلى متشخص عينكت رو كه گرفتى زدى به چشمت و  ديگه در نياوردى ، ازم پرسيدى اصلا نبايد در بيارم. منم گفتم فقط وقت خواب و حموم و نتيجه اين حرف من اين  شد كه وقتى تو مهد كلاس ژيمناستيك داشتى مربيت بهت گفت عينكتو در بيار ولى قبول نكردى و خلاصه هر كارى كردن عينكو از چشمت بردارن نذاشتى و گفتى مامانم گفته فقط تو حموم و موقع خواب بايد درش بيارمشیطانخندونک  وقتى اومدى خونه با كلي آب و تاب برام تعريف كردى كه تو مهد چي شد ، منم كه حسابى خنده ام گرفته بود نميدونستم حالا چجورى خرابكارى خودمو درست كنم و بهت گفتم به حرف مربيت بايد گوش ميدادى و شما هم كه كم نميارى و سريع گفتى خوب نگفته بودى در بيارم حالا دفعه بعد كه گفتن من عينكمو در ميارم .

يه چيزى كه برام جالب بود نقاشي هات بعد از عينكي شدنت بود ، همونجورى كه قبلا هم گفتم نقاشيهات خيلي تعريفى نداشت ولي دقيقا دو روز بعد از شروع عينك زدنت نقاشيت به طرز عجيبي خوب شد و اينقدر آدم هاى زيبا ميكشيدى كه شاخ در مياوردم ، و حتى مژه هاى آدم ها رو هم ميكشيدی و اين واقعا هم عجيب و هم جالب بود ، پيش خودم به اين نتيجه رسيدم كه حتما قبلش خوب نميديدى كه نقاشيت اينقدر بد بود و يهو اينقدر تغيير كرد🤔🤔

جشن پایان سال مهدکودکتون هم برگزار شد و شما تو نمایشنامه مهد نقش بهار رو داشتی و متنی که باید میگفتی این بود :

منم منم بهارم گل و شکوفه دارم دیشب نه امروز اومدم   همراه کی؟  با حاجی فیروز اومدمخندونک

این متن رو بارها و بارها باهم خوندیم و خندیدیم . اون قسمت همراه کی رو من باید میگفتم و هی یادم میرفت وسطش خیلی جدی میگفتی فرنوششششششش نوبت توئهههه بگو دیگهخنده

يه اتفاق جالب ديگه اومدن لوسى بود، يه گربه با نمك و ملوس كه رو تراس مي نشست و بهش چند بار غذا دادم و ديگه بعد از اون كارش شد بشينه رو تراس و از پشت شيشه باهات بازى كنه، وقتى دستات رو ميذاشتي رو شيشه اگه پايين بود سرشو ميچسبوند به شيشه درست كنار دستت كه يعنى نازم كن و اگه دستات رو بالا ميگرفتى رو دو تا پاهاش بلند ميشد و دستاشو از پشت شيشه ميچسبوند به دستاى شما ، خلاصه كلي باهاش سرگرم شدي و اينجورى بود كه اسمش هم لوسي شد و لوسى خانم هم به جمع خانواده ما پيوست.

کم کم زمستون تموم میشه و همه در حال و هوای عید و خونه تکونی و چیدن هفت سین هستن و خونه ما هم حسابی حال و هوای عید گرفته ، هر روز شیرینی پخته میشه و تدارک سفره هفت سین رو میبینیم . ظرف های هفتسین امسال رو شما رنگ کردی آخه امسال هفت سینمون سفید و صورتیه و سال خروس هم هست و با کمک هم دوتا خروس سفید کاکل به سر هم برای هفتسین درست کردیم . به امید اینکه سال خوبی برای همگی باشه.

عزیزکم ، عشقم عمرم امیدم و همه وجودم سال نوت مبارک و امیدوارم هر روز زندگیت برات مثل روز عید و پای سفره هفتسین نشستن باشه و هر روز شاد تر و سربلندتر از روز قبل باشی ، دخترکم هیچ آرزویی جز سلامت و عاقبت بخیریت ندارم و به اندازه تمام دنیا دوستت دارم . عشقم همیشه سرزنده و پاینده بمونمحبتبوسبوس           



ادامه مطلب...

موضوع : سال بنجم تولد
تاريخ : دوشنبه 6 دی 1395 | نویسنده : مامان نوشی
بازدید : 7 مرتبه

عسلکم سلام

این دو ماه خیلی اتفاق خاصی نیافتاد بجز تجهيز اتاقت كه مفصل برات ميگم و اينكه مرتب مهدکودک میرفتی و پیشرفت زبانت خیلی خوبه ، نقاشیت خیلی تعریفی نداره ، تو مهد همه دوستت دارن و یه جورایی عزیز دردونه همه هستی. طبق معمول زمستون ها چند بار کیدزلند رفتیم و یه کار مهمت هم غذا دادن به گربه های دم در خونه است  یه روز هم یکی از گربه ها رو بردیم دامپزشکی آخه چشمش عفونت کرده بود و خیلی برات جالب بود که دامپزشکی رو ببینی و یه آمپول هم به پیشی زدن و دیگه داستانت این بچه پیشی بود و به هر کی میرسیدی تعریف میکردی که پیشی رو گرفتیم و بردیم دکتر :))))))))

و اما جريان مستقل شدن شما ، بالاخره بابا همه وسايلش رو جمع كرد و ميز كارش رو هم يكمي كوچيك كرد و به اتاق خوابمون منتقل كرد و  منم بعد از يه نظافت حسابي و شستن ديوار اتاقت تصميم گرفتم يه پرده كلفت برات بخرم ، آخه اون اتاق زمستونا خيلي سرد ميشه ، خلاصه با خاله سحر راهي تجريش شديم و يه پرده گلبهي ساده برات سفارش دادم و هفته بعد هم تحويل گرفتم و نصب كردم ، حالا فقط پروژه خريد تخت مونده بود و شما هم كه حسابي ذوق و شوق اتاقتو داشتى هر روز ميپرسيدى پس كى تخت ميخري و منم براي اينكه مشغولت كنم هر بار يه چيز برا اتاقت درست ميكردم ، كلي نمد خريدم و برات قاب عكس درست كردم و لوستر اتاقتم با نمد دكور كردم و بالاخره بعد از اتمام اين كارا بازم با خاله سحر راهي دلاوران براى خريد تخت شديم ، اخه هي منتظر بابا موندم و وقت نميكرد در نتيجه باز خودمون وارد عمل شديم، خلاصه تختت رو هم سفارش دادم و بعدش ملحفه هم خريدم و زحمت دوختش رو به اذر جون دادم  و بالاخره بعد از يه هفته اتاق پرنسس ما آماده شد و با اصرار شما قرار شد تو اتاقت بخوابي ولي من كه استرس داشتم  خوابم نميبرد و تصميم گرفتم چند شب پايين تختت رو زمين بخوابم دو شب به همين منوال گذشت و شب سوم هوا خيلي سرد شد نيمه هاي شب  بابا گفت بيارمت تو اتاق خودمون  و همين كارو كرديم ولي ديگه كار از كار گذشته بود آخه سرماي سختي خوردى و خلاصه باز برگشتي پيش خودمون ولي هر روز كلي اشك و آه داشتيم ، آخه هي ميگفتى ميخواي بري تو اتاقت بخوابي ، اينم بگم که به عشق جايزه هايي كه صبح كنار تختت بود اصرار به خوابيدن تو تختت داشتىخندونک،ولی ديگه بخاطر سرماي هوا باز به روال گذشته پيش ما ميخوابي.

از اواخر آذر هم روز شماریت برا اومدن عمو پدرام اینا شروع شد و سخت منتظر اومدن نسیم بودی و باز قرار شد دی ماه هم به مهد نری و یه تعطیلات زمستونی داشته باشی (خلاصه امسال هم تعطیلات تابستونی داشتی و هم زمستونی)

شب یلدا هم مهدکودک جشن داشتین و کلی بهتون خوش گذشت و البته بعدش حسابی حالمون گرفته شد آخه از فرداش مریض شدی و هی بالا میاوردی که مجبور شدیم بریم بیمارستان و آمپول ضد تهوع هم زدی و دو روز بعدش بابا هم همین مریضی رو گرفت و خلاصه خیلی روزای سختی بود و تنها نکته مثبتش این بود که خانم دکتر محمودی شد دکتر جدیدت که خیلی خیلی مهربون و دوست داشتنی هستن و شما هم خیلی دوستشون داری.

راستی آخر آذر ماه قدت ۱۰۳ و وزنت ۱۴/۵ کیلو بود .

عزیزکم ، عشقم ،نفسم ، فقط میخوام بدونی که همه دنیامی و همیشه دعا میکنم هر مریضی و سختی ای هست برای من باشه ولی شما یه سرماخوردگی ساده هم نگیری.




موضوع : سال چهارم تولد
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 2 نفر
بازديدهاي ديروز : 53 نفر
بازدید هفته قبل : 55 نفر
كل بازديدها : 78203 نفر