ارميتا فرشته کوچولوی آسمونی
ارميتا فرشته کوچولوی آسمونی
تاريخ : شنبه 6 شهريور 1395 | نویسنده : مامان نوشی
بازدید : 5 مرتبه

عشق ماماني سلام

تابستون شد و طبق روال هميشه يه ده روزي رفتيم لاهيجان  و چمخاله ، هر روز كنار ساحل و توى اب  خلاصه حسابي بازي ميكردى و وقت برگشتن هم سوار بر اسب ميومدى خونه و منم كنارتون قدم زنان ميومدم😜😁 ، يه روز هم بازخاله فرناز رفتيم تلكابين لاهيجان و بعدش شهر بازيش و بهت گفتم هر چي دوست دارى ميتوني بشيني و شما هم نامردى نكردى تمام وسيله بازي ها رو نشستي😂😂😂😂😂😂بعدش هم باغ وحشش رو ديدي و بعد هم يه پارک كوچيك بود كه چند تا تاب و سرسره داشت و از اونا هم نگذشتى و اونم امتحان كردى و بالاخره برگشتيم خونه ولي خيلي بهت خوش گذشت و از ديدن صورت شادابت منم كيف ميكردم .

خلاصه برگشتيم تهران و اينقدر گفتي چرا اينجا دريا نداريم ، با بابا تصميم گرفتيم يه استخر بادى برات بخريم و رو تراس بذاريم و از اون به بعد هر روز بعد از مهد كودك كارت شد شنا كردن تو استخر و دو ساعتي آب بازي كردن و يه روز هم خاله ندا و مهرسا اومدن و شما و مهرسا رفتين تو اب و كلي بازي كردين و بهتون خوش گذشت  ، يه روز هم رفتيم تئاتر جنگل ارزوها و تو نمايش يه گرگ داشت كه شماها همتون كلي ازش ترسيدين و بعد از نمايش حتي حاضر نشدين باهاشون عكس بگيرين.حالا هر چي بازيگرش ميگفت بابا من گرگ نيستم اون نمايش بود هيچكدومتون جلوش نميرفتين😂😂😂.

روز١٢ مرداد براي اولين رفتي سينما آزادى ، از طرف مهدكودك رفتين فيلم ننه نقلي و كلي بهتون خوش گذشت ، وقتي برگشتي بهم گفتي سينما توش فيلم نشون ميده و اصلا نمايش نداره😬تازه فهميدم منتظر نمايش بودى و هيچ ذهنيتي از سينما نداشتي فسقلى مامان.

يه روز هم تو مهد جشن آب بازي بود و ازمون خواستن استخرتو ببريم و منم بردم ولي ظهر كه اومدم دنبالت ديدم استخر سوراخ شده و خلاصه كلي حالمون گرفته شد و شما هم هي غر و غر كه چرا استخرمو برديم مهد كه خراب كنن 😎😔

و اما از سخت ترين روزاي تابستون بگم، بالاخره يه روز هماهنگ كردم و رفتيم پيش دايي آنيسا برا سونوگرافي نافت كه ببينيم در چه وضعيه و خلاصه بعد از سونو بهمون پيشنهاد دادن دكتر جابر انصارى  كه جراح كودكان هستن هم شما رو ببينن و وقتي رفتيم مطبشون يه اكواريم بزرگ اونجا بود و كلي با ماهي ها بازي كردى و وقتي وارد اتاق دكتر شديم ، ازم پرسيدن چند سالته گفتم ٣/٥ سال و شما سريع شروع كردى به توضيح دادن كه سه سالمه يعني سه سال پيش دنيا اومدم و دكتر كلي خنديد  و خلاصه ايشون  هم بعد از ديدن گفتن حتما بايد جراحي بشي و چه لحظه سختى بود  ، گفتم بيام خونه تصميم بگيرم و خلاصه با بابا تصميم گرفتيم ٣٠ مرداد جراحي بشي و تا اون روز كارم شده بود اشك ريختن ، فكر اينكه چطور بايد بفرستمت اتاق عمل ديوونم ميكرد ولي چاره اي نبود ، فقط به همه گفتم نيان تهران چون اصلا تحمل اينكه كسي دور و برم باشه نداشتم، بالاخره روز عمل رسيد و با كلي نگراني و ناراحتي رفتيم بيمارستان البته  اينم بگم كه جلوت اصلا به روي خودمون نمياورديم كه چقدر حالمون خرابه، الهي فدات بشم كه مثل خانوما بودى ، صبح كه بيدار شدى گفتيم بريم خيلي جدى گفتى من كه هنوز صبحانه نخوردم ، عزيز دلم بهت گفتم يكمى ديرتر صبحونه ميخورى و خلاصه راه افتاديم و تا كاراى بستري انجام بشه يه ساعتى طول كشيد، بعدش رفتيم بخش نوزادان يه اتاق دونفره كه يه پسر دوساله هم اتاقيت بود ، اسمش اميرطاها بود كه جراحي بيضه داشت و اينقدر گريه ميكرد كه هي از اتاق ميبرديمت بيرون كه نترسي ، بعدش قرار شد انژيوكت به دستت وصل كنن و نميذاشتن من بيام تو اتاق و تنها موندي و البته تى تى رو هم با خودت اورده بودى بيمارستان و خلاصه با اون تو اتاق بودى و پرستار بعد از اينكه كارش تموم شد صدام كرد ديدم اروم دارى اشك ميريزى ، اخ كه دلم ميخواست بميرم و اين صحنه رو نبينم، خلاصه يه چسب هم به دست تي تي زدم كه مثل خودت باشه و بعدش هم منتظر مونديم تا نوبتت بشته و خلاصه حدود ساعت ١٠ بردنت اتاق عمل دم اتاق عمل گفتم قرار بود تا بيهوش شدنت منم باشم پرستار گفت نه و شما هم ترسيده بودى و خلاصه منم دادم در اومد و بعدش سر پرستار اومد و گفت باشه و همونجا دكتر بيهوشي اومد و بدون اينكه متوجه بشي داروى بيهوشي رو بهت تزريق كرد و به خواب رفتي و بردنت تو اتاق و مامان هم با چشم گريون اومد پشت در و چند دقيقه بعد مسئول اتاق عمل صدام كرد و ديدم تى تى رو آورده و داد بهم ، واي كه ديگه نميتونستم خودمو كنترل كنم و هاي هاي اشك ميريختم يه كمى كه گذشت  ديدم عمه اذين اومد و يكم موند و بعد رفت بعدخاله سحر اومد و پيشم موند و خلاصه بعد از حدود يك ساعت و ربع بهم گفتن بيا كه عمل تموم شده و رفتم تو اتاق ديدم دارن ميارنت تو بخش ، و همينكه منو ديدى گفتى كجا بودى ، اخ كه عزيزم دلم برات پر ميكشيد ولي مجبور بودم پشت در باشم  و گفتم همينجا عشقم و بعدش خيلي راحت به پهلو خوابيدى و كلي ذوق كردم كه درد ندارى و خلاصه رفتيم به اتاقت و اونجا هم مثل خانوما يكمى بازي كردى و يكم باب اسفنجى ديدى و جايزه هات رو بهت دادم ، يه عروسك سفيدبرفي برات گرفته بودم و خاله سحر هم هفت كوتوله رو برات گرفته بود  ، خدا رو شكر بعد از عمل خيلي آروم بودى و درد نداشتى. يعني واقعا حتي يه لحظه هم فکر نكردم كه يه بچه جراحي انجام داده، اينقدر كه متشخص رفتار كردى و جالب ترين قسمت موقع ناهار بود كه حسابي گرسنه بودى اخه از ٨ شب قبل چيزي نخورده بودى و خلاصه غذا رو كه اوردن پرسيدى چيه ؟ منم گفتم سوپ ، شما هم كه كلا از بچگي مخالف سوب بودى كفتى من غذا ميخوام. منم در سوب رو باز كردم و شروع كردم به تعريف ازش اخه كفته بودى سوپ نميخوري ، بعد كه ظاهرشو ديدى گفتى اين كه اشه سوپ نيست، خاله سحر هم گفت اره اشه خوشمزه است و خلاصه با هر كلكي بود يكمى ازش خوردى ، بعدش گفتى اون چيه رو ميزه منم گفتم جوجه كباب كه برا همراه اوردن ، گفتي جوجه ميخواى و منم از پرستار پرسيدم ميتونم بهت بدم اونم گفت اره يكمى بدم البته اگه تهوع ندارى، ما هم شروع كرديم جوجه دادن و شما هم حالا نخور كي بخور ، هى هم ميگفتى خاله سحر ترش بزن (يعنى ليمو ترش بزن) حالا هي من و سحر ميگيم بسه ، شما هم ميگى نه بده بخورم،بميرم برات كه اينقدر گرسنه بودى كه از خوردن دل نميكندى ، بالاخره يه سيخ جوجه رو خوردى و دل كوچولوت سير شد و بعدش ديگه حوصله ات سر رفته بود و هي ميگفتى بريم ديگه من خوب شدم .بعدش عمو مازیار و بابا پژمان اومدن و کارای ترخیص رو انجام دادن و حدود ساعت ۴ مرخص شدی و خوشحال و خندان برگشتیم خونه. تو راه هی میگفتی جایزه من که قرار بود خرگوش واقعی باشه اومده خونه ؟؟؟ آخه از قبل از عمل میگفتی برات خرگوش بگیریم و ما هم گفتیم وقتی عمل کردی بیای خونه یه خرگوش کوچولو میاد پیشت ولی هنوز نگرفته بودیمش :))))))

اینم از ماجرای جراحی نفس گیرت.

عزیزم بازم مثل همیشه فقط میتونم بگم به اندازه کل دنیا دوستت دارم.




موضوع : سال چهارم تولد
تاريخ : شنبه 5 تير 1395 | نویسنده : مامان نوشی
بازدید : 82 مرتبه

سلام نفسممممممم

دختر شیرین زبونم نمیدونم واقعا خیلی شیرین زبونی یا حکایت سوسکه و دست و پای بلوری بچه اشهخندونک ولی هر چی که هست برای من و بابا شیرین ترین بچه روی زمینی.

یه روز رو تراس داشتی بازی میکردی که صدای هلکوپتر اومد و یهو داد زدی فرنوشششششششش گفتم جونممممممم بعدش پرسیدی بابا توی این هٍلٍ کوبْلٍته؟؟؟؟؟ من که نفهمیده بودم چی میگی گفتم چی و دوباره تکرار کردی و من باز نفهمیدم و دوباره پرسیدم چی میگی اونوقت با عصبانیت بهم میگی بابا هلکوبلت نمیدونی چیه؟؟؟؟؟ همون که تو اسمون پرواز میکنه و صداش میاد . من اول این شکلی شدم هیپنوتیزم و بعد هم زدم زیر خنده و گفتم نه مامان بابا تو هلکوبلت نیست تو هواپیما هست.

حالا از جریان درختای توی خیابان پاتریس برات بگم ، بخاطر خط جدید مترو ته پاتریس رو چند وقتیه که بستن و خلاصه گرد و خاک محله خیلی زیاد شده ،یه روز که میبردمت مهد متوجه شدم از مسیر کارگاه مترو کلی سیمان خالی کردن پای درختا و بعدش هم اب ریختن روش و خلاصه پای کلی از درختا پر از سیمان شده ، همینجوری که برا خودم غر میزدم ازم پرسیدی چی شده و منم برات توضیح دادم و خلاصه وقتی اومدیم خونه زنگ زدم شهرداری و گزارش کردم که بیان سیمانا رو جمع کنن و بعد از چند روز خبری نشد و من دوباره تماس گرفتم و همین شده که شما هر روز صبح که میری مهد و بعد از ظهر که برمیگردی پای تک تک درختا رو چک میکنی و به هر کی هم که میرسی براش تعریف میکنی که چی شده و زنگ زدیم شهرداری و نیومدن و خلاصه کار بهاونجا رسیده که هر روز وقتی از دم سوپرمون رد میشیم میگی مهران شما هم زنگ بزن شهرداری بیان این سیمانا رو بردارن طفلکی درختا اذیت میشنخندونک

راستی اولین گردشی که از طرف مهد رفتی یا بقول خودتون اولین گل گشتی که رفتین نمایش مبارک و غول های شهر در فرهنگسرای ابن سینا در شهرک غرب که خیلی هم خوشت اومده بود.

یه روز هم با خاله ندا و خاله زهرا و خاله منصوره رفتیم پارک و مهرسا و رونیا و محمدرضا با هم بازی میکردن ولی برام جالب بود که شما رفتی سمت بچه ای که چسبیده بود به باباش و ازش جدا نمیشد که بازی کنه و باباش هم بهش میگفت اگه نمیخوای بازی کنی بریم خونه ، جالب ترش این بود که اینقدر پیش اون بچه موندی و دستشو گذفتی و باهاش حرف زدی تا اومد بازی و اونوقت کلی دوتایی بازی کردین تا زمانی که اونا رفتن . خدا رو شکر وابستگیت خیلی کم شده و همین باعث شده روابط عمومیت خیلی خوب بشه و یه جورایی حس کردم حال اون بچه رو درک کردی و رفتی سمتش شاید واقعا یاد وقتایی افتاده بودی که میچسبیدی به من و با اینکه دلت میخواست بری با دوستات بازی کنی ولی خجالت میکشیدی و نمیرفتی.

حالا برات از جوجه های مسافرت بگم ، مامان بزرگ و خاله فرناز چند روزی اومدن تهران و مامان بزرگ هم که برات مثل پارسال جوجه خریده بود جوجه های بنده خدا رو اورد تهران و شما هم چند روزی حسابی باهاشون بازی کردی و تراس رو که به گند کشیدین با گلدونای نازنین من بقول خودت برا جوجه ها سرسره درست کردی که ازشون سر بخورن و اینقدر اب و دونه تو حلق بیچاره ها ریختی که گفتم میمیرن ولی خدا رو شکر تا روز اخر حالشون خوب بود و دوباره برگشتن لاهیجان.خندونک

یه روز هم تولد آوا بود و اونجا هم خیلی بهت خوش گذشت و وقتی بچه ها رقص چاقو کردن مانا ازت پرسید میخوای تو هم برقصی؟ شما هم گفتی اره و در کمال تعجب دیدم رفتی وسط و یه رقص چاقوی حرفه ای کردی . اخه فدات شم با اون رقصت مامانی.

روز ۱۵ خرداد هم قد و وزنت رو گرفتم که قد ۱ متر و وزن ۱۳/۲۰۰ بود.


بازم مثل همیشه فقط و فقط میگم عشقمی جوجه.




موضوع : سال چهارم تولد
تاريخ : چهارشنبه 26 خرداد 1395 | نویسنده : مامان نوشی
بازدید : 34 مرتبه

سلام دختر ناز و خانوم و بزرگم

دخترم دیگه نی نی پوشکی نیست هورااااااااااااا

دخترکم از ۱۰ خرداد ۹۵ دیگه جدی تصمیم گرفتی پمپرز شب هم حذف بشه و چند شب اول اصلا موفقیت امیز نبود و نصف شب جاتو خیس می کردی و بجای اینکه من غر بزنم خودت شروع میکردی های های گریه کردن و اشک ریختن که چرا خیس شده ؟؟؟ من جیش نکردم خندونک بعد از چند روز که وضع به همین روال بود تصمیم گرفتم روش کار رو عوض کنم ، بهت گفتم آرمیتا جونم وقتی خوابی من صدات میکنم و میبرمت دستشویی که جیشت نریزه و برعکس اونچه که انتظار داشتم خیلی خوب استقبال کردی و خلاصه هفته اول تقریبا هر ۳ ساعت یه بار تو خواب بغلت میکردم و میبردم دستشویی و کم کم از هفته دوم تعداد دفعات رو کم کردم یعنی یه بار حدود ۱۲ شب که خودم برا خوابیدن آماده می شدم میبردمت دستشویی و یه بار هم حدود ۴ تا ۵ صبح و دفعه بعدی هم که دیگه خودت بیدار میشدی و بعد از ۴ شب دیگه ۴ صبح رو هم حذف کردم و فقط یه بار ۱۲ شب میبرمت دستشویی و دیگه تا صبح میخوابی.

تنها چیزی که تو این فاصله ذهنتو درگیر کرده بود بسته پمپرزی بود که کنار تخت بود و هر شب با دلهره میگفتی منو پمپرز نکن شب بیدار میشم و میام دستشویی و منم برای اینکه خیالت راحت شه بسته پمپرز و کرم ضد سوختگیت رو دادم به پارسا پسر عمه ات و اینجوری دیگه کاملا باورت شد که نی نی پوشکی نیستی.

تازه بعدش من فهمیدم که تو مهد در مورد پمپرزی بودن بچه ها با دوستات صحبت میکنین و وقتی میگین یکی نی نی پوشکیه انگار که دارین بهش فحش میدین و این حرف از نظر شما فسقلیا اینقدر زشتهقه قهه

خلاصه بخاطر این پیشرفت مهم کلی جایزه تو خونه و چند تا جایزه هم تو مهد گرفتی .

اینم از ماجرای بزرگ شدن نی نی پوشکی ماااااااا.

بازم مثل همیشه میگم عاشقتممممممممممممممممم




موضوع : سال چهارم تولد
تاريخ : دوشنبه 3 خرداد 1395 | نویسنده : مامان نوشی
بازدید : 70 مرتبه

جوجه لجبازم سلام

دختركم تازگي خيلي لجباز و يكدنده شدي و حرف حرف خودته و خلاصه كار به اونجا رسيد كه صندلي فكر رو راه انداختيم و هر اشتباهي كنى سه دقيقه بايد روى صندلى بشيني و به كار بدت فكر كني و البته بگم كه عين سه دقيقه رو يا گريه ميكنى يا نق ميزنى و اينجورى سه دقيقه ديگه جريمه ميشي و خلاصه بساطي داريم .

همچنان وسواسي هستى و اين وسواس به اونجا رسيد كه تو مهد سر كلاس سفال و رنگ انگشتي نرفتى و خلاصه كلى باهات حرف زدم و تشويقت كردم كه برى سر كلاسات و بهت گفتم كثيف شدن دست ها و لباست اصلا مهم نيست چون همكي شسته ميشه و خلاصه با تشويقا و جايزه هاى روزانه اين مشكل رو حل كرديم.يه همكلاسي هم داشتى به اسم آدرين كه از مهدتون رفت ولي همچنان به عنوان دوست خياليت هست و مدام ميبينم باهاش حرف ميزنى و بازى و ميكنى و تازه بهش ميگي بابا آدرينى.😁😁😁😁😁

عسل يه هفته اومد خونمون و كلي بهت خوش گذشت و هر روز باهاش ميرفتي پارك و خريد و وقتى هم خونه بودين طفلك گوش به فرمان شما دائم باهات بازي ميكرد و وقتى هم ميخواست نماز بخونه كه ديدنى بود اخه ميرفتى زير چادرش و مثلا شما هم نماز ميخوندى .

از خوابیدنت هم بگم که از بعد عید دیگه ظهر ها نمیخوابی بجاش شب ها ساعت ۸ تا ۸/۳۰ میخوابی و صبح ها هم خودت ساعت حدود ۸ بیدار میشی و خیلی جدی میگی من بیدار شدم دیگه همه بلند شینخندونک

عاشقتم شیرینم

 

 




موضوع : سال چهارم تولد
تاريخ : پنجشنبه 19 فروردين 1395 | نویسنده : مامان نوشی
بازدید : 66 مرتبه
تاريخ : پنجشنبه 19 فروردين 1395 | نویسنده : مامان نوشی
بازدید : 7 مرتبه

جوجه طلایی عیدت مبارکککککککککککک 

امسال ذوق و شوق عيدت زياد بود و هر روز ميخوندي حاجي فيروزه و سالي يه روزه، تازه هر صبح هم از خواب بيدار ميشدى سرتو تكون ميدادى و ميكفتي سر جمني هي هي 😁😁😁😁😁😂😂😂😂😂😂 تخم مرغ هفت سين رو شما رنك كردي  و تازه يه شيريني اسمارتيزي هم بختي و براي مامان بزركا بردي كه كلي كيف كردن، عيد هم جند روزي رفتيم لاهيجان و البته بازهوابيما رفتيم و وقتي سوار شديم خيلي جدى نكاه كردى و كفتي اين هوابيما تلويزيون نداره؟؟؟؟؟كلي از حرفت خنديديم،اخه جوجه تلويزيون اين هوابيما كجا بود  ، فكر كردي باز ميريم استراليا؟؟؟؟

و يه روز دايي فرزين همه رو به رستوران ققنوس كه همراه موسيقي بود دعوت كرد و شما و انيسا كلي رقصيدين و بهتون خوش كذشت، بعد از يه هفته بركشتيم تهران و ٨فروردين براي سالكرد ازدواجمون كيك بختم و روش طرح يه زوج بود كه وقتي ديديش كفتي بس من كجام؟ منم كلي خنديدم و سريع شما رو هم درست كردم و اينجوري بود كه كيك سالكرد ازدواجمون كامل شد😁🍰💞

يه روز هم سه تايي رفتيم بارك زوراسيك و كلي بهت خوش كذشت و كنار كوريل واستادي كه ازت عكس بكيرم و بشتت به كوريله بود ، همينكه خواستم عكس بكيرم كوريل حركت كرد و صداش در اومد و شما هم جنان ترسيدي كه با كذاشتي به فرار ، نميدونستم بخندم يا ناراحت شم ، خلاصه صحنه اي بود😁

اينم خلاصه عيد امسال، ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘

 

تو مهد كودك بهم كفتن شيطون شدى و با بسرا دزد و بليس بازى ميكنى😬 يه جيز جالب ديكه اينكه بابا برات سي دى انكري برد رو خريده و شما هم هر روز ميكي خشونيا رو بذار ببينم، منظورت همون جوجه هاي خشمكين هست😂😂😂😂كلمه خنده دار ديكه اي كه ميكي تولاهت هست ، يعني توالت - يه روز هم بهم كفتي بيا موهاتو بافيده بزنم ، كفتم جي؟ هي تكرار كردى و اخرش فهميدم منظورت بافتن موهامه😂😂😂😂 اخه طوطي سخنكوى مامان عاشقتممممممممممممم




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 19 اسفند 1394 | نویسنده : مامان نوشی
بازدید : 114 مرتبه
تاريخ : دوشنبه 10 اسفند 1394 | نویسنده : مامان نوشی
بازدید : 137 مرتبه

تولد تولد تولدت مباركككككككككككككككككك

عزيزترينم سومين سال تولدت مبارككككككككككككك انشاالله جشن ١٢٠ سالگيت ، انشاالله تنت هميشه سالم باشه و دلت خوش ، اميدوارم هميشه بهترين ها برات پيش بياد عزيز ترين مامان.

اين روزا اينقدر اين دعاها رو برات كردم و بهت گفتم ،ديگه تا ميگم تولدت مبارك سريع خودت ميكى انشاالله ٢٠ ساله بشم و بعد من ميگم ١٢٠سال مامان جون و شما هم غش غش ميخندى.

حالا برات از برنامه تولد امسالت بگم، برخلاف هر سال تصميم گرفتم امسال ديگه تو خونه تولد نگيرم و فقط يه مهمونى كوچيك و خودمونى باشه و بجاش توى مهدكودك با دوستات جشن بگيرى ولى چون دير به مهد گفته بودم براى روز تولدت نتونستم هماهنگ كنم و جشن موند براى يكشنبه دوم اسفند.از خيلى قبل تر ازت پرسيده بودم كه دوست دارى كيكت چه شكلى باشه؟؟؟ و طبق معمول باز گفتى باب اسفنجى و منم تصميم گرفتم كه امسال ديگه تم تولدت باب اسفنجى باشه و از دو هفته زودتر شروع كردم بيسكوييت هاى شكل باب اسفنجى و پاتريك رو درست كردن كه به عنوان گيفت تولدت بود ، يه هفته قبل از روز تولدت خاله فرناز و عمو آرمان اومدن تهران و منم يه كيك كوچيك خامه اي كه روش طرح گل هاى شهر بيكينى باتم بود با يه پاتريك و باب اسفنجى درست كردم و روز پنج شنبه ٢٢ بهمن برات يه جشن كوچولو گرفتيم كه خاله فرناز و عمو آرمان و آيلين هم بودن، اينم بگم كه تا خاله از در وارد شد و شما كلى بسته كادويي دستش ديدى از خوشحالى نميدونستى چيكار كنى و فقط تند و تند كادوهات رو باز مي كردى ، اول كادوى دايي فرزين و نيكو جون كه يه ميزتوالت و يه كوله پشتى بود رو باز كردى بعد كادوى مامان بزرگ و بابابزرگ كه پول و يه عروسك فرشته پروازى و يه بلوز بود رو باز كردى و بعد كادوى خاله فرناز كه يه پيراهن و جوراب شلواري و يه ست نقاشي و دفترش بود رو باز كردى و خلاصه نميدونستى با كدوم بازى كنى.

اين شد تولد اول🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂💝💝💝

تولد دوم هفته بعد و دقيقا روز ٢٨بهمن يعنى روز تولد واقعيت برگزار شد و اينبار آذر جون و خاله ليلا و خاله سحر و آرين و آيلين بودن و باز من يه كيك كوچيك درست مثل همون قبلى درست كردم و تولدت رو جشن گرفتيم و اينبار از همه پول كادو گرفتى و از آيلين جون يه پيراهن خوشگل با يه تل كادو گرفتى و البته خاله سحر يه عروسك بند انگشتى هم برات خريده بود.

اينم شد تولد دوم 🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🍰🍰🍰🍰🍰🍰🍰🍰🍰🍰🍰🍰💞💞💞💞💞💞💞

و اماااااااااااااااا تولد سوم و نهايي كه روز دوم اسفند بود:

روز جمعه كيك رو پختم و خامه كشي كردم و چون تو يخچالم جا نميشد فرستادم كارگاه رزالين جون و شنبه از ٩صبح تا ٨ شب تو كارگاه بودم و مشغول تزيين كيك باب اسفنجي و كاپ كيك هاى  پاتريك و باب و آقاي خرچنگ و پلانگتون . با اينكه خيلى طولانى شد ولى حاصل كار اينقدر قشنگ و هيجان انگيز بود كه خودم بيشتر ذوق داشتم براى تولد فردا😜😜😜😜😜 و بالاخره كاپ كيكا رو با خودم آوردم خونه و كيك رو قرار شد صبح آيلين برامون بياره وقتى برگشتم خونه ديدم شام خوردى و با باباجون رفتى دوش گرفتى و مثل فرشته ها خوابيدي، منم همه وسايل روز جشن رو آماده کردم و بعدش كلى پاپكورن هم سرخ كردم و همه چيز رو براى صبح آماده گذاشتم و بالاخره صبح فردا رسيد و با كلى ذوق و شوق از خواب بيدار شدى و خيلي زود صبحونه خوردى و لباس تنت كردى و آماده رفتن به مهد شدى و من وسايل رو برداشتم و وقتى آيلين اومد همگي راهي مهد كودك شديم،وقتى رسيديم شما رفتى تو كلاست و من و آيلين هم مشغول چيدن ميز تولد شديم و بالاخره شما با دوستات و بعدش بقيه بچه هاي مهد اومدين به مهمونى و اون لحظه قيافه تك تك تون ديدنى بود وقتى چشم هر كدومتون به باب اسفنجي و بعدش به كاپ كيكا خصوصا آقاي خرچنگ مي افتاد آنچنان محو تماشا ميشدين كه يادتون ميرفت بشينين و خلاصه دعوايي بود كه كي نزديك كيك بشينه و بعدش هم خودت هی به كيك دست ميزدي ولي تا بقيه ميخواستن دست بزنن ميگفتى نهههه، آخرش بهت توضيح دادم كه اين كيك با فوندانته پس اكه كسي دست بزنه اتفاقي نمي افته و شما هم رضايت دادي بقيه هم تو اين شادى سهيم باشن ولي تا هر بچه اي يه انگشت ميزد زودى بعدش مينشوندىش سر جاش و ميگفتى بسه ديگه حالا بشين سر جات😁بعدش كلي با دوستات رقصيدي و بازي كردى و  بعد كادو هات رو باز كردى و كيك و سانديس و پاپكورن خوردين و البته صندلي بازي هم كردين كه خيلي برام جالب بود آخه من هميشه فكر ميكردم تو مهد خيلي ساكت و بي زبون و خجالتى هستى ولی اون روز بهم ثابت شد كه اصلا اينطور نيست وو اينو توى بازيتون متوجه شدم .آخه دو تاصندلى بود و هشت تا بچه و هر بار كه آهنك قطع ميشد شما خيلي جدى رو يه صندلى مينشستى نكته اينجا بود كه اگه كسي رو صندلى نشسته بود خيلي محترمانه بلندش ميكردى و خودت مينشستى ولي نميذاشتى كه دوستت هم بدون جا بمونه آخه اونو بغل ميكردى و روي پات مي نشوندى اينجوري ديگه هردوتون جا داشتين😂😂😂😂

این خلاصه ماجرای تولد ۳ سالگیت بود و از حالا دوتایی مشغول برنامه ریزی تولد ۴ سالگیت هستیم خندونک

میگن خدا در و تخته رو با هم جور میکنه ،اینم شده حکایت ما دو تا و تولد بازی هامون .

راستی قد و وزنت در روز تولد که البته خودم هر دو رو گرفتم ۹۸ سانت و ۱۲/۷۵۰ کیلو بود. (اینو هم بگم که یه هفته بعد تولدت سرما خوردی و وزنت به سرعت برق و باد اومد پایین و شدی ۱۲/۴۰۰ )

عزیزترینم انشاالله همیشه تنت سالم و دلت خوش باشه و هر روز برات مثل روز تولدت باشه. جوجه نازم فقط خواستم بدونی سنت هرچقدر که باشه همیشه جیگر گوشه منی و همیشه روز تولدت بهترین روز زندگی منه.




موضوع : سال سوم تولد
تاريخ : دوشنبه 10 اسفند 1394 | نویسنده : مامان نوشی
بازدید : 101 مرتبه

گل ناز نازی مامان سلام

توى اين پست تصميم گرفتم همه داروهايي كه تاحال استفاده كردى برات بنويسم ، نميدونم شايد يه روزى به دردت بخوره

از نوزادى تا حالا كه سه سالت شده به ترتيب داروهاى زير رو مصرف كردى:

ويتامين اد  ، مولتى ويتامين و سان استول ، قطره آهن (كه از دو سالگى به بعد قطع كردم) ، شربت زينك(بصورت دوره اي هر چند ماه يكبار بهت ميدم) قطره و شياف استامينوفن ، شربت كتوتيفن  ،  سيتريزين ، ديفن هيدرامين(به نظرم خيلى با اين شربت سازگارى ندارى اون دوتاى ديگه بهتر روت جواب ميدن) شربت سرماخوردگى ، پزودوافديرين ، از آنتى بيوتيك ها هم فارمنتين (دو دوره ، يكبار در دو سال و چهار ماهگي و بار دوم در دو سال و ١١ ماهگى) سفالكسين و كلاويسيلين( در دو سال و هفت ماهگى به دليل گوش درد يه دكتر كه نزديك خونه بود بهت سفالكسين داد كه منجر به پارگي پرده گوش راستت شد و بعد متخصص گوش و حلق و بينى مصرف سفالكسين رو نيمه كاره قطع كرد و كلاويسيلين تجويز كرد كه ظرف دو روز منجر به خوب شدن عفونت  شد )  زيترومكس (بدليل سرماخوردگي كه منجربه سرفه هاي چركي و همزمان با اون عفونت چشم هم گرفتي كه البته دليل دومي شايع شدن در مهد كودك بود)پردنيزولون (بخاطر همون عفونت گوش دو روز و هر روز يه نصفه خوردى كه التهاب گوشت رو زود بگيره)شربت كلسيم(بدليل حذف شير طبق نظر متخصص آلرژي) قرص ويتامين د(يكبار اونم دكتر جهت اطمينان دو تا دونه بهت داد كه بعد از آزمايش متوجه شديم اصلا نيازى نبوده) اسپرى سالبوتركس و اسپرى فلوتیزوکس  (به دليل آلرژى و سرفه چند ماه مصرف كردى) قرص نكسيوم ٢٠ روزي يك عدد(بدليل ريفلاكس از شهريور ٩٤ شروع و تاكنون ادامه داره)

 

عزیزکم انشاالله همیشه تنت سالم باشه و فقط داروهای ویتامین مصرف کنی.

 

 




موضوع : سال سوم تولد
تاريخ : دوشنبه 19 بهمن 1394 | نویسنده : مامان نوشی
بازدید : 73 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 3 نفر
بازديدهاي ديروز : 17 نفر
بازدید هفته قبل : 77 نفر
كل بازديدها : 72122 نفر