ارميتاارميتا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره

ارميتا فرشته کوچولوی آسمونی

مستقل شدن جوجه مامان

جوجه طلايى مامان سلام عزيز مامان مستقل شدنت مبارككككككككككككك عشق قشنگم بالاخره بعد از چند ماه انتظار با گرم شدن هوا خودت تصميم گرفتى برى تو تختت و تنها بخوابى و در تاريخ ٢٠ ارديبهشت ٩٦ براى اولين بار تنها خوابيدى و منم سعى كردم دندون رو جيگرم بذارم و نيومدم اتاقت بخوابم، اعتراف ميكنم خيلى برام سخت بود ولي به احترام جوجه ام كه ميخواست مستقل بشه همين كارو كردم ولی تا صبح ده بار اومدم بالاسرت و هی بهت سر میزدم و البته هر بار میدیدم مثل فرشته ها خوابیدی ، قبل خواب به من و بابا گفتى يادتون نره برام جايزه كنار تختم بذارين و تازه بعدش گفتى حتما كادوش كنين همينجوري نذارين خلاصه جايزه روز اول لگو بود و ساعت ١٢ شب بيدار شدى و اومدى اتاقمو...
22 ارديبهشت 1396

زمستان ٩٥ و تولد ٤ سالگي و چهره جدید

عزيز ترينم سلاممممم همونطورى كه قبلا هم گفتم دى ماه جز تعطيلات زمستونيت شد و بالاخره روز شمارى هات هم به پايان رسيد و عمو پدرام و خونواده اش اومدن و به نوعي جشن شما شروع شد آخه چسبيده بودى به نسيم و اون طفلكي هم از صبح تا شب باهات بازى ميكرد و خلاصه هر كارى دلت خواست توى اين يه ماه كردى  ، حدود ده روز هم رفتيم لاهيجان و اونجا هم باز با نسيم و برديا كلى مشغول بودى و خلاصه حسابى خوش گذروندى با نسيم با وسايل آشپزخونه ات بازى ميكردين و كلي آب بازى ميكردين و چند بار هم با هم حموم رفتين و كلى اسباب بازى بردين تو حموم كه بازى كنين😁😁😁😁 خلاصه خيلي بهت خوش گذشت ولي وقت رفتن كه شد باز دلتنگى هاى خداحافظى شروع شد و همه با اشك و آه از هم جدا ش...
10 فروردين 1396

آبان و آذر ۹۵

عسلکم سلام این دو ماه خیلی اتفاق خاصی نیافتاد بجز تجهيز اتاقت كه مفصل برات ميگم و اينكه مرتب مهدکودک میرفتی و پیشرفت زبانت خیلی خوبه ، نقاشیت خیلی تعریفی نداره ، تو مهد همه دوستت دارن و یه جورایی عزیز دردونه همه هستی. طبق معمول زمستون ها چند بار کیدزلند رفتیم و یه کار مهمت هم غذا دادن به گربه های دم در خونه است  یه روز هم یکی از گربه ها رو بردیم دامپزشکی آخه چشمش عفونت کرده بود و خیلی برات جالب بود که دامپزشکی رو ببینی و یه آمپول هم به پیشی زدن و دیگه داستانت این بچه پیشی بود و به هر کی میرسیدی تعریف میکردی که پیشی رو گرفتیم و بردیم دکتر :)))))))) و اما جريان مستقل شدن شما ، بالاخره بابا همه وسايلش رو جمع كرد و ميز كارش رو هم...
6 دی 1395

شهریور و مهر ۹۵

جوجه کوچولو بازم سلام شهریور از راه رسید و بخاطر جراحیت تصمیم گرفتیم شهریور مهد نری و خونه بمونی . حالا برات از دوران نقاهتت بعد از عمل میخوام بگم. خداروشکر همه چی خیلی خوب پیش رفت و دو هفته بعد هم رفتیم مطب دکتر و بخیه هات رو هم کشیدی و بعدش آقای دکتر یه جایزه بهت داد،کلا آقای دکتر رو خیلی دوست داری چون یه اتاق مخصوص جایزه داره و بعد از معاینه اجازه میده هر بچه ای یه جایزه خودش انتخاب کنه و برداره ، شما اولین بار یه گیره مو برداشتی و وقتی اومدیم بیرون گفتی دفعه بعد که رفتیم دکتر میخوام عروسک بردارم و خلاصه منتظری که زودتر بریم برای چکاپ بعدی :))) فردای روز جراحی گشتم و یه آگهی خرگوش پیدا کردم و زنگ زدم قرار شد چند تا برام بیاره د...
4 آبان 1395

تیر و مرداد 95( اولين سينما- جراحی)

عشق ماماني سلام تابستون شد و طبق روال هميشه يه ده روزي رفتيم لاهيجان  و چمخاله ، هر روز كنار ساحل و توى اب  خلاصه حسابي بازي ميكردى و وقت برگشتن هم سوار بر اسب ميومدى خونه و منم كنارتون قدم زنان ميومدم😜😁 ، يه روز هم بازخاله فرناز رفتيم تلكابين لاهيجان و بعدش شهر بازيش و بهت گفتم هر چي دوست دارى ميتوني بشيني و شما هم نامردى نكردى تمام وسيله بازي ها رو نشستي😂😂😂😂😂😂بعدش هم باغ وحشش رو ديدي و بعد هم يه پارک كوچيك بود كه چند تا تاب و سرسره داشت و از اونا هم نگذشتى و اونم امتحان كردى و بالاخره برگشتيم خونه ولي خيلي بهت خوش گذشت و از ديدن صورت شادابت منم كيف ميكردم . خلاصه برگشتيم تهران و اينقدر گفتي چرا اينجا دريا نداريم ، با بابا ت...
6 شهريور 1395

خرداد ۹۵

سلام نفسممممممم دختر شیرین زبونم نمیدونم واقعا خیلی شیرین زبونی یا حکایت سوسکه و دست و پای بلوری بچه اشه ولی هر چی که هست برای من و بابا شیرین ترین بچه روی زمینی. یه روز رو تراس داشتی بازی میکردی که صدای هلکوپتر اومد و یهو داد زدی فرنوشششششششش گفتم جونممممممم بعدش پرسیدی بابا توی این هٍلٍ کوبْلٍته؟؟؟؟؟ من که نفهمیده بودم چی میگی گفتم چی و دوباره تکرار کردی و من باز نفهمیدم و دوباره پرسیدم چی میگی اونوقت با عصبانیت بهم میگی بابا هلکوبلت نمیدونی چیه؟؟؟؟؟ همون که تو اسمون پرواز میکنه و صداش میاد . من اول این شکلی شدم و بعد هم زدم زیر خنده و گفتم نه مامان بابا تو هلکوبلت نیست تو هواپیما هست. حالا از جریان درختای توی خیابان پا...
5 تير 1395

خداحافظ پوشک

سلام دختر ناز و خانوم و بزرگم دخترم دیگه نی نی پوشکی نیست هورااااااااااااا دخترکم از ۱۰ خرداد ۹۵ دیگه جدی تصمیم گرفتی پمپرز شب هم حذف بشه و چند شب اول اصلا موفقیت امیز نبود و نصف شب جاتو خیس می کردی و بجای اینکه من غر بزنم خودت شروع میکردی های های گریه کردن و اشک ریختن که چرا خیس شده ؟؟؟ من جیش نکردم بعد از چند روز که وضع به همین روال بود تصمیم گرفتم روش کار رو عوض کنم ، بهت گفتم آرمیتا جونم وقتی خوابی من صدات میکنم و میبرمت دستشویی که جیشت نریزه و برعکس اونچه که انتظار داشتم خیلی خوب استقبال کردی و خلاصه هفته اول تقریبا هر ۳ ساعت یه بار تو خواب بغلت میکردم و میبردم دستشویی و کم کم از هفته دوم تعداد دفعات رو کم کردم یعنی یه بار حدود ...
26 خرداد 1395