ارميتاارميتا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 2 روز سن داره

ارميتا فرشته کوچولوی آسمونی

نيم ماهگى فرشته كوچولوم

عسل مامان سلام خوبى نفسم؟ عزيزم امروز وارد پانزدهمين روز از زندگى زمينيت شدى، 15 روزه كه هر لحظه ام رو با وجودت پر كردى ، ديگه نميفهمم كى روز و كى شب، اين 15 روز برام مثل 15 دقيقه گذشت، تا چشم بهم زدم شدى دخمل 15 روزه من. عزيزم قراره اينقدر زود بزرگ شى؟ نميدونى چه كيفى داره وقتى نفس ميكشى بوى يه فرشته كوچولو رو حس كنى. دلم ميخواد هر لحظه بغلت كنم و فشارت بدم، دلم ميخواد هر لحظه كنارم باشى و چشم ازت بر ندارم،خلاصه اينكه اينقدر دوستت دارم و برام عزيزى كه قابل وصف نيست. عزيزم تو اين 15 روز تقريبا هر دو ساعت يه بار شير خوردى و بعدش پوشكت رو عوض كردم و بعد هم خوابيدى و همينطور اين كارا تكرار شد، يه بار هم وقتى خواستم عوضت كنم كلى جيش ك...
12 اسفند 1391

روز زمينى شدن فرشته آسمونى ما

عزيز دلم دختر نازم آرميتاى معصوم و كوچولوم سلام  اين سلام خيلى با سلام هاى قبلى فرق داره، قبلا به يه تصوير خيالى سلام ميكردم ولى الان كه دارم برات مي نويسم به صورت نازت نگاه ميكنم و ميگم سلام ( باز رسيديم به حكايت سوسكه و دست و پاى بلورى ههههههههه) دختركم ميخوام برات از خاطرات روز دنيا اومدنت بگم، از لحظه شروع اون روز قشنگ تا آخرش. عزيزم صبح روز شنبه 28 بهمن ساعت 5/5 صبح از خواب بيدار شدم البته اينم بگم كه شب قبلش فقط يه ساعت خوابيدم، آخه هم سوزش معده شديد داشتم و هم از ذوق اينكه چيزى به لحظه ديدار نمونده ، خواب به چشمم نميومد. بعد از اينكه بيدار شدم دست و صورتم رو شستم و مسواك كردم و يه آرايش چشم ملايم كردم و لباسام رو پوشيدم...
7 اسفند 1391

خاطرات آخرين روز باردارى

آرميتاى قشنگم ديگه آخرين ساعاتيه كه تو دلمى عزيزم   ديشب خاله نسرين و خونواده اش و عمه پونه و خونواده اش اومدن اينجا، امروز هم خاله فرناز و آيلين اومدن و منم رفتم حموم و بعدش آيلين موهامو سشوار كشيد و شب هم قراره مامان بزرگ و بابابزرگ و دايى فرزين و ارشيا و خاله فرناز بيان اينجا ، منم ساعت ٨ شب شامم رو كه خوراك گوشت هست بايد بخورم و بعدش هم تا 12 شب فقط ميتونم مايعات بخورم، خلاصه اينكه همه چى حاضره كه فردا شما بياى و قدم رو چشاى ما بذارى. آرميتا جونم اميدوارم همه چى خوب پيش بره و هيچ مشكلى نباشه، آخه ميدونى تا زمانى كه صحيح و سالم بغلت نكنم خيالم راحت نميشه.   عشقم نميدونى بابايى چه حالى داره، ميره و مياد شكمم رو ...
27 بهمن 1391

هفته سى و نهم و پايان سفر نه ماهه

  آرميتاى عزيزم ديگه روز شمارمون شروع شده و چيزى به لحظه ديدار و پايان سفر دو نفرمون نمونده ، البته پايان سفر دو نفره و شروع سفر سه نفره.  عزيزكم اين هفته آخر خيلى بهم سخت گذشت آخه شبا اصلا نميتونم بخوابم ، سوزش معده ام خيلى زياده ولى اصلا مهم نيست اينم ميگذره. توى اين هفته كاراى عقب مونده ام رو تموم كردم و چند وعده غذا آ ماده كردم و تو فريزر گذاشتم، يه روز رفتم پيش خاله شهره و يه كمى موهام رو مرتب كردم و ابروهام رو تميز كردم ، یه روز هم خاله سحر اومد پیشم و موهامو رنگ کرد.  يه روز هم رفتم بيمه و معرفينامه بيمارستان رو برا روز زايمان گرفتم، يه روز هم رفتم سر كار و كاراى اين ماه شرکت رو هم جمع ك...
26 بهمن 1391

براى دختر عزيزم آرميتا

تقدیم به آرميتاى عزیزم   عاقبت در یک شب از شبهای دور کودک من پا به دنیا می نهد   آن زمان بر من خدای مهربان نام شورانگیز مادر می نهد  آن زمان طفل قشنگم بی خیال در میان بسترش خوابیده است بوی او چون عطر پاک یاس ها در مشام جان من پیچیده است  آن زمان دیگر وجودم مو به مو بسته با هستی طفلم می شود  آن زمان در هر رگ من جای خون مهر او در تار و پودم می شود  می فشارم پیکرش را در برم گویمش چشمان خود را باز کن  همچو عشق پاک من جاوید باش در کنارم زندگی آغاز کن می گشاید نور چشم دیدگان بوسه ها از مهر بر رویش زنم گویمش آهسته ای طفل عزیز می پرستم من تو را مادر منم ...
23 بهمن 1391