ارميتاارميتا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره

ارميتا فرشته کوچولوی آسمونی

بهار ۱۳۹۹

1399/4/18 0:08
نویسنده : مامان نوشی
70 بازدید
اشتراک گذاری

دختر قشنگم سلام 

بازم بهار اومده باز بوی عید و شیرینی تو خونه پیچیده و البته بوی شیرینی که دیگه تو خونه ما مختص عید نیست و همیشه پیچیده🤭ولی خوب حال و هوای عید فرق داره و البته امسال یکمی با هر سال بیشتر فرق داشت آخه همه بخاطر کرونا تو خونه بودن و کسی نمیتونست جایی بره و ما هم از دیدن خونواده محروم شدیم و موندیم تو خونه .ولی خوب یه عید سه نفره و خودمونی داشتیم و کلی کارای جدید کردیم . اصلا بذار از اولش بگم ، امسال ظرفای هفت سین رو شما رنگ کردی و من لکه گیری کردم . تم امسال سفید و طلایی بود و باز مثل هر سال با کلی ذوق و شوق سفره هفت سین رو چیدیم.توی عید هم از بس گفتن همه چی آلوده است یه روز تصمیم گرفتیم نون لواش بپزیم که همون یه تصمیم شد تصمیم کبری و نون خریدن توی خونه ما تعطیل شد و نون پختن شد کار هر روزمون🤩 حالا هر روز بساط نونوایی رو پهن می کنیم و نون می پزیم. کلا کار جالبیه هم سرگرمیه و هم بهداشتی.

کل عید و تا پایان اردیبهشت تفریحمون شده بود درس خوندن . از خرداد هم کم کم شروع کردیم به جمع کردن وسایل برای شروع فصل جدید زندگیمون. اسباب کشی خیلی سختی بود ،یه جورایی مهاجرت بود چون همه وسایل رو باید بسته بندی می کردیم . به قول شما برای سفر به جزیره زیبا و رویایی کیش آماده می شدیم.خلاصه که بهار امسال فقط صرف درس و بسته بندی شد.

کارنامه و مدارکت رو هم از مدرسه گرفتم. با معلمت خداحافظی کردی . خداحافظی سختی بود شاید برای من سخت تر بود وقتی داشتم ازت با معلمت یه عکس یادگاری میگرفتم چشمام پر از اشک بود و وقتی معلمت از صمیم قلب برات آرزوی موفقیت کرد و گفت قلبا ازت راضی بوده هم از درست و هم از رفتار و ادبت کلی بهت افتخار کردم. و خلاصه برای دومین بار پرونده ات رو از مدرسه گرفتم تا برای ثبت نام تو کیش ببرم. 

یه وقتایی فکر می کردم نباید مدرسه ات هی عوض بشه و اذیت می شی ولی الان فکر می کنم که این جابجایی ها خیلی تو روابط عمومی و اعتماد به نفست تاثیر داشت. خوشحالم که خیلی زود خودت رو با شرایط و دوستای جدید وقف می دی و خیلی زود دوستای جدیدی پیدا می کنی و حالا برای بار سوم باید دوستای جدید پیدا کنی . البته وقتی می بردمت برای ثبت نام ،قبلش کلی برات از مدرسه ات و کلاس ها و حیاطش تعریف کردم و وقتی اومدی توی مدرسه کلی ذوق و شوق داشتی و وقتی بردمت توی کلاس ها رو دیدی خوشحالیت چند برابر شد و هی می گفتی چقدر کلاس هاش خوشگله با مدرسه تهران فرق داره و خلاصه کلی خوشحال بودم که در اولین قدم با رضایت و شادی وارد مدرسه شدی. کادر مدرسه هم بسیار مهربون و با محبت بودن و بالاخره ثبت نام تو کلاس دوم ابتدایی انجام شد و دخملی من دیگه آماده می شه بره کلاس دوم.

آرمیتایی باورت میشه هنوز نمی دونم چجوری با سواد شدی اولاش فکر میکردم چجوری باید ۳۲ تا حرف الفبا رو بهت یاد بدم😂تازه بعدش فکر می کردم اصلا خودم چجوری یاد گرفتم 😆 و بالاخره نتیجه گیری کردم که شغل معلم کلاس اول خیلی خیلی سخته و واقعا شغل انبیاست.💗

فسقل قشنگم بازم فقط می تونم بگم همه وجودمی و عاشقانه دوستت دارم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)