ارميتاارميتا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره

ارميتا فرشته کوچولوی آسمونی

یازده ماهگی

عشق ناز نازی مامان سلام پیشی ملوسم قند عسلم يازده ماهه شدى اين يعنى شمارش معكوس تا تولد يك سالگيت هورااااااااااااا دختر ناز مامان تو هفته اول از يازده ماهگى همچنان به تمرين برا بدون كمك ايستادن ادامه داد. كار جديدت هم اين بود كه وقتى ميگم موشى چيكار ميكنه بينيتو چين ميدى و صداى موش در ميارى و اون موقع است كه اينقدر مي بوسمت و ميچلونمت كه جيغت در مياد ههههههه پیشی رو هم ميشناسى ديگه هر وقت مياي سمت من ميگى ماما و سمت بابا هم ميرى ميگى بابا، به نظرم مياد غريبى كردنت يكمى كم شده و زودتر يخت باز ميشه البته همچنان بهم چسبيدى و از سر و كولم ميري بالا، عاشق تبليغات تلويزيونى و نميدونم اين تبليغا چى دارن كه هر وقت غذا نميخورى به محض شروع تبليغ ...
4 بهمن 1392

عکس شش ماه و نیمگی

این همون عکسی هستش که تو شش ماه و نیمگی با انیسایی رفتیم اتلیه و انداختیم تازه به دستم رسید و هنوز بقیه رو اسکن نکردم  هر وقت اسکن کردم اونا رو هم برات میذارم ضمنا اینم بگم که این عکسها یکی از هدیه های دایی فرزین و زن دایی نیکو جونت برا دندونات هست ...
29 آذر 1392

ده ماهگی

دخمل ده ماهه مامان ، عشق شيرينمممممم و البته شيطونم سلام عزيز دل مامان روز ٢٩ آبان يعنى اولين روز از ده ماهگى يه كار جديد انجام داد اونم صداى سق زدن با دهانش بود ، خيلى بامزه است راه ميرى و برا خودت صدا درميارى و حسابى از اين كارت خوشت اومده ، باى باى هم كاملا بلدى و يه كوچولو هم ميرقصى ، با خاله فرناز هم حسابى جور شدى و اينقدر با مزه باهاش بازى ميكنى كه نگو ، چهار دست و پا ميدويى دنبالش و يا تو فرار ميكنى خاله مياد دنبالت ، خلاصه برا خودتون عالمى دارين. همچنان برا خوابوندنت مشكل دارم و فقط تو بغل من ميخوابى و تا صبح چندين بار بيدار ميشى و گريه ميكنى:(( وابستگيت به من روز به روز داره بيشتر ميشه و هر كارى ميكنم نميتونم كمش كنم ، حت...
27 آذر 1392

نه ماهگى

پيشى پيشى ملوسم سلامممممم هوراااااااااااا پيشى كوچولو نه ماهه شد، ديگه چيزى نمونده يه ساله بشى ، باورم نميشه اينقدر زود گذشته باشه يعنى سه ماه ديگه تولدته و من يه دخمل يه ساله دارم؟ الهى كه صد ساله بشى عشقمممممممممممممم. برات از كاراى اين ماهت بگم ، توى نيمه اول هشت ماهگى شيطنتت به اوج خودش رسيد، آخه چهار دست و پا به همه جا سرك ميكشى و هر چيزى برات جديد و جالبه و در ضمن به هر چيزى تكيه ميكنى كه از جات بلند شى و وقتى من تو آشبزخونه هستم دنبالم مياى و كل آشپزخونه رو ميريزى بهم، قبلا نميتونستى بياى آخه بلد نبودى از پله آشبزخونه بياى بالا ولى بعد از چند روز تمرين ياد گرفتى و فقط وقتى ميخواى از پله برى پايين ميترسى چند بار تمرين میكنى ...
29 آبان 1392

هشت ماهگى

گلم ، عشقم ، زندگيم ، عزيزترينم سلام پيشى ناز مامان هشت ماهه شده ، آخ كه چه زود هشت ماه گذشت ، يه وقتايى فكر ميكنم بدون تو چطورى زندگى ميكردم ، با اينكه گاهى براى ابتدايى ترين كارها هم وقت كم ميارم ولى باز نميتونم تصور كنم كه بدون تو چطورى ميشد زندگى كرد بدون خنده هاى شيرينت، بدون نگاه هاى معصومت ، حتى بدون شيطونى هات كه گاهى دادمو در مياره، واى نه نميتونم حتى يه لحظه هم نميتونم بدون تو عزيزترينم باشم، خدايا خيلى خيلى ممنون كه ابن گل بهشتى رو بهم هديه دادى ، خدايا اين هديه رو از هيشكى دريغ نكن و به همه دوستاى منتظرم عطا كن. خوب گل مامان اولين كارى كه از اواخر هفت ماهگى انجام ميدى و خيلى هم با مزه است اينه كه وقتى بغلت ميكنم و ميزن...
10 آبان 1392

هفت ماهگى

سلام دردونه مامان هفت ماهگيت مبارک دخترم. گل مامان ديگه دارى خانومى ميشى البته يه خانوم جغجغه:)) آخه از صبح تا شب جيغ ميكشى ، من نميدونم اين چجور حرف زدنيه؟؟؟؟؟ عزيز دلم تو نيمه اول از هفت ماهگيت كارت شده بود از صبح تا شب جيغ بكشى و وسط جيغ ها هم يه ماماااااااااا ميگفتى، اوايل فكر ميكردم اين ماما گفتن هيج دليل و مفهومى نداره ولى بعد فهميدم واقعا منو صدا ميكنى ، واى واى كه چه حالى كردم وقتى فهميدم اينقدر عقلت ميرسه كه صدام كنى هههههههه. توى اين دو هفته كلى هم چهار دست و پا رفتن تمرين كردى و وقتى به حال خودتى راحت ميرى جلو البته يه جورايى بين سينه خيز و چهار دست و پا راه ميرى ، ولى وقتى بهت ميگيم بدو بيا ميخندى و هول ميشى و دست پاهات ...
29 شهريور 1392